تبليغاتX
زهیر

زهیر

رود هرچه عمیق تر باشد آرامتر است . نگاهی به عرفان اوشو

ننگ بادا ملتی گرخواب شد    شیروخورشیدش خط اعراب شد

مرگ به ، گر ملک جم ویران شود      روبهی دریبشه شیران شود

شرم بادا مردم ایران زمین    شا هد ننگ بزرگی این چنین

ابلهی در مسند شا ها ن شود     تخت کوروش ،منبر شیخان شود

گرچه ایران،خاک ،از چنگیز ها    از سکند رها شرر آویز ها

ترک وتازی خانه ها را سوختند      مرده خواران حیله ها افروختند

وای بر این دشمن بی ریشه را    پای جهلش میزند اندیشه را

مرد مان را با ستمگر کار نیست     همد م دزدان بی مقدار نیست

همنشین شیخ و ملا نیستنداین     جهان داند که اینان کیستند

مردم ایران ا د ب آ موختند       نور علم و معرفت افروختند

ملت ایران نشا ید بی خرد کی ، عقابی بامگس ها می پرد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 21:40  توسط اشو مسعود  | 

روزی روزگاری ایران

ایران,جایی که من و تو درآن زیست می کنیم,سرزمینی که افتخارات اش به خارات تبدیل شده است.
جایی که رهبرانش بنیانگذارش را مسخره می کنند و فرهنگ و زبانش را با بیگانه جانشین می کنند.
جایی که هرچه داشته بنام دیگران رفته و هرچه دارد اکنون ازدیگران به آن ارث رسیده.

سرزمینی شبیه کودکان یتیم,خانه ای که صاحبان مستاجر مستاجران خوداند
جایی که تاریخش را دیگران به سودخودنوشته اند و مردمانش درمزمت خود سینه می زنند.
جایی که حماقت رای نظر است و دانایی توهم.

نخبگان اش خانه نشین و بیکار و دشمنان اش و کودنان بر مسند امور.
هرچه به مرزهایش با دیگر سرزمین ها می رسی,ازایران بودنش کاسته می شودوبردیگر بودنش افزون.
اینجا جایی است که هویت نه به زبان و نه نژاد و نه فرهنگ,که به پوشش و قواره ی لباس و تازی پرستی است.
اینجارا می بینیم,هرروز,مردمانی از اصل افتاده,یا زبان و فرهنگ باخته اند یا اندیشه و عقیده یا همه با هم.

دانا بودن جرم است اینجا ونادان گرایی و دانا نمایی هنر.
سرزمین بی هنر است اینجا,هنردیگر نزد ایرانیان نیست ای فردوسی,هنرازایران گریزان است,چون ایرانی از ایران گریزان است.
اینجا دیرزمانی نخواهد بود که به سرزمین تازیان و ترکان وباختریان و تبارهایی بدل شود که سده ها درپی ویرانی اش کوشیدند.
همتشان بلند بودودراعمال خود ازهیچ کوشش غیرفروگذار.

سرزمینی بود که کاش درموردش,درمورد آوازه ی سناسورشده اش در کتاب های تاریخ شرق و غرب چیز نمی دانستیم.
ای کاش پیشینه ی زبانش-که امروز به خاموشی تازیان و تازی پرستان یا ترکان وترک پرستان-می رود,اینچنین پربارنبود.
سرزمینی بود برای بی نژادی,سرزمینی بود برای آزادی,افیون مذهب بربادش داد.ازبهدینی زردشتی تا سیاه دینی تازی.

دیگر درختان سروآزاد نروییدند.مردمان حرمت یکدیگر نداشتند و درکار نگهداری خانه ی خود نکوشیدند.
ایشان خانه را به دشمنان سپردند,ایشان رفتن فرهنگ را,رفتن زبان و آیین را,درپس نیت های سیاهگران سپید نما ندیدند.

این درخت چندهزاره گسترده بال,به هرزگی علف های همجوار ریشه می خشکاند وبرگهایش لانه ی هرزگی آیین ها وزبان ها و سنتهای مجاوراست
بالهایت بسته شده,ای عقاب پیر.روزگاری سرزمین آزادی های انسانی و شادمانی بودی,آنروزی که دروغ دررسم وآیین مردمانت نبود.اما امروز سراسر آلوده ای به کوتوله هایی بنام انسان,منش های دونی سرشار از خودستایی و پرستش آوازه های تهی.توامروز سرشاری از نیروهایی تاریک.تو کجا به خواب رفتی؟؟
کوچک و کوچک و کوچک ....بااخلاقیات پوسیده و بابوی گند مقدس مابی..بابیخردی وتقلید...بادون منشی و رنگ باختن آزادی
اینجا ایران بود....روزگاری آزادی و حرمت به انسان رسم بود.اینجاایران بود.فرهنگِش و تمدن روزی و صباحی اصالت داشت و عبور به حیطه های تازه و آفرینش نو خدمتی بود رسم هرروز
سرزمین شادی بود و امروز شیطان خانه ی سیاره ی کوچک زمین

به کجا می روی تو ای درخت پیر ,ای درانتهای باروری؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 16:21  توسط اشو مسعود  | 

نگاهي به عظمت ايران در قبل از اسلام

 آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سيستم اگو يا فاضلاب را جهت تخليه آب شهري به بيرون از شهر اختراع كرد ايرانيان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه اسب را به جهان هديه كردند ايرانيان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حيوانات خانگي را تربيت كردند و جهت بهره مندي از آنان استفاده كردند ايرانيان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مس را كشف كردند ايرانيان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه آتش را در جهان كشف كردند ايرانيان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه ذوب فلزات را آغاز كردند ايرانيان بودند در شهر سيلك در اطراف كاشان . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشاورزي را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ايرانيان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه نخ را كشف كردند و موفق به ريسيدن آن شدند ايرانيان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سکه را در جهان ضرب كردند ايرانيان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه عطر را براي خوشبو شدن بدن ساختند ايرانيان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشتي يا زورق را ساختند ايرانيان بودند به فرمان يكي از پادشاهان زن ايراني. آيا ميدانيد : اولين ارتش سواره نظام در دنيا توسط سام ايراني اختراع شد با 115 سرباز . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پيش در جنوب ايران ، ايرانيان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه شيشه را كشف كردند و از آن براي منازل استفاده كردند ايراينان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه زغال سنگ را كشف كردند ايرانيان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مقياس سنجش اجسام را كشف كردند ايرانيان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه به كرويت زمين پي بردند ايرانيان بودند . آيا ميدانيد : اولين مردماني كه قاره آمريكا را كشف كردند ايراينان بودند و كريستف كلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهاي ايراني كه در كتابخانه واتيكان بوده به فكر قاره پيمايي افتادند . آيا ميدانيد : كلمه شاهراه از راهي كه كورش کبير بين سارد پايتخت كارون و پاسارگاد احداث كرد گرفته شده است . آيا ميدانيد : كورش كبير در شوروي سابق شهري ساخت به نام كورپوليس كه خجند امروزي نام دارد . آيا ميدانيد : كورش پس از فتح بابل به معبد مردوك رفت و براي ابراز محبت به بابلي ها به خداي آنان احترام گذاشت و در همان معبد كه بيش از 1000 متر بلندي داشت براي اثبات حسن نيت خود به آنان تاج گذاري كرد . آيا ميدانيد : اولين هنرستان فني و حرفه اي در ايران توسط كورش كبير در شوش جهت تعليم فن و هنر ساخته شد . آيا ميدانيد : ديوار چين با بهره گيري از ديواري كه كورش در شمال ايران در سال 544 قبل از ميلاد براي جلوگيري از تهاجم اقوام شمالي ساخت ، ساخته شد . آيا ميدانيد : اولين سيستم استخدام دولتي به صورت لشگري و كشوري به مدت 40 سال خدمت و سپس بازنشستگي و گرفتن مستمري دائم را كورش كبير در ايران پايه گذاري كرد . آيا ميدانيد : كمبوجبه فرزند كورش بدليل كشته شدن 12 ايراني در مصر و اينکه فرعون مصر به جاي عذر خواهي از ايرانيان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با 250 هزار سرباز ايراني در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از ميلاد به مصر حمله كرد و كل مصر را تصرف كرد و بدليل آمدن قحطي در مصر مقداري بسيار زيادي غله وارد مصر كرد . اكنون در مصر يك نقاشي ديواري وجود دارد كه كمبوجيه را در حال احترام به خدايان مصر نشان ميدهد . او به هيچ وجه دين ايران را به آنان تحميل نكرد و بي احترامي به آنان ننمود . آيا ميدانيد : داريوش کبير با شور و مشورت تمام بزرگان ايالتهاي ايران كه در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهي برگزيده شد و در بهار 520 قبل از ميلاد تاج شاهنشاهي ايران رابر سر تهاد و براي همين مناسبت 2 نوع سكه طرح دار با نام داريك ( طلا ) و سيكو ( نقره ) را در اختيار مردم قرار داد كه بعدها رايج ترين پولهاي جهان شد . آيا ميدانيد : داريوش كبير طرح تعلميات عمومي و سوادآموزي را اجباري و به صورت كاملا رايگان بنيان گذاشت كه به موجب آن همه مردم مي بايست خواندن و نوشتن بدانند كه به همين مناسبت خط آرامي يا فنيقي را جايگزين خط ميخي كرد كه بعدها خط پهلوي نام گرفت . ( داريوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از خود مي انديشيد . ) آيا ميدانيد : داريوش در پايئز و زمستان 518 - 519 قبل از ميلاد نقشه ساخت پرسپوليس را طراحي كرد.

ايا ميدانيد اولين ارتش سواره دنيا توسط يك ايراني به نام سام ابداع گرديد؟

ايا ميدانيد اولين سيستم استخدام دولتي به صورت لشگري و كشوري به مدت 40 سال خدمت و سپس بازنشستگي و گرفتن مستمري دائم را كورش بزرگ ابداع كرد؟

ايا ميدانيد اولين بار داريوش بزرگ بود كه پس (چاپارخانه )و وزارت راه و وزارت راه را ابداع كرد؟

 

ايا ميدانيد واژه پاردايز در زبان انگليسي از باغهاي سلطنتي كورش برگرفته شده است ؟ كورش باغ بزرگي به نام پرديس داشت كه به مرور زمان نامش شد پاردايز

ايا ميدانيد مهم ترين شهرهاي خاورميانه را ايرانيها ساختند؟

ايا ميدانيد اولين مردماني كه مس را كشف كردند ايرانيان بودند؟

ايا ميدانيد اولين مردماني كه سكه را در جهان ضرب كردند ايرانيان بودند؟

ايا ميدانيد ...

 

نگاهي به وحشيگري اعراب در ايران و مقاومت مردم شريف ايران زمين

 

ايا ميدانيد ايرانيان براي محفوظ ماندن بناهاي تاريخي خور نام انها را عوض كردن مثلا پارسه تبديل شد به تخت جمشيد و ارامگاه كورش بزرگ به مقبره مادر سليمان و...؟

ايا ميدانيد پس از يورش اعراب وحشي به ايرانيان القابي ناپسند دادند مانند گبر و كافر و اتش پرست و عجم و مجوس؟      

ايا ميدانيد در كتاب مشهور تاريخ نويس ابن خلدون صفحه 567 شرح يورش سپاه اسلام به ايران امده است . بخشي از اين سپا به رهبري حسين ابن علي انچنان از ايرانيان كشتند كه در طبرستان ايران حتي يك نفر هم زنده نماند؟

ايا ميدانيد فيلسوف ايراني زردشتي به نام ابن المقفع را مسلمانان تكه تكه كردند؟

ايا ميدانيد ايرانيان تا 10 ها سال با مسلمانان نبرد مينمودند تاريخ طبري و ابن خلدون از مهم ترين اين اسناد هستند بلاذري مينويسد ايرانيان تنها از ان جهت به اسلام روي اوردندن كه دادن باج و خراج را به اعراب وحشي ننگي بزرگ ميدانستند ؟

ايا ميدانيد مردم استان فارس ( استخر ) انقدر با اعراب وحشي به مبازره پرداختند كه عبدالله بن عامر سوگند خورد كه اگر استخر گشوده شود چنان از ايرانيان بكشم كه خونشان روان گرد ؟ سند اين ادعا در كتاب فارس نامه ابن بلخي صفحه ي 135 ميباشد

ايا ميدانيد زكرياي رازي فيلسوف ايراني به صورت علني مردم را از پيامبري محمد بينياز بر شمرد؟

ايا ميدانيد يزيد ابن ملهب پس از گردن زدن 12 هزار اسير ايراني به دليل انكه اسياب ابي به چرخش نيامده بود اب جوب را به خون پاك ايرانيان افزود زيرا سوگند خورده بود انچنان از ايرانيان خواهم كشت كه خونشان اسياب ابي را بگرداند؟ سند اين واقع فتوح البلدان صفحه ي 187

 من با كمترين اسناد موجود توانستن به گوشه اي از كارهاي مسلمانان در ايران اشاره كنم

اگر اسلام اينست به خون پاك مردم استخر فارس قسم ميخورم كه روزي انتقام خواهم گرفت پس در راه اين انتقام به سيل خروشان ايرانيان بيدار بپيونديد و مطمئن باشيد كه ما پيروزيم چون حق باماست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 14:44  توسط اشو مسعود  | 

عشق

 

عشق دردناك است چون براي سعادت راه مي‌آفريند. عشق دردناك است، چون دگرگون مي‌كند؛ عشق دگرگوني است. هر دگرگوني دردناك خواهد بود، چون كهنه به خاطر نو ناگزير است رها شود. كهنه آشناست، ايمن، بي‌خطر؛ نو مطلقاً ناشناخته است. شما در اقيانوسي ناشناخته در حركت خواهيد بود. با نو، شما نمي‌توانيد از ذهن خود استفاده كنيد؛ با كهنه، ذهن استاد است. ذهن فقط با كهنه مي‌تواند عمل كند؛ با نو، ذهن به كلي بي‌مصرف است.

بدين سبب، ترس پديدار مي‌شود؛ و با رها كردن دنياي كهنه، راحت، بي‌خطر، دنياي كارايي، درد پديدار مي‌گردد. اين درد، همان دردي است كه كودك هنگام خروج از زهدان مادر احساس مي‌كند. اين درد، همان دردي است كه پرنده هنگام بيرون آمدن از تخم احساس مي‌كند. اين درد، همان دردي است كه پرنده آن گاه كه بكوشد براي نخستين بار پرواز كند، احساس خواهد كرد.

ترس از ناشناخته، و ترك ايمني آشنا، ناامني ناشناخته، غير قابل پيش‌بيني بودن ناشناخته، هراسي بس عظيم را سبب مي‌شود.

و از آن روي كه دگرگوني از «نفس» به سوي وضعيت «نه _ نفس» مي‌رود، درد بسيار عميق است. اما شما بدون عبور از درون درد، نمي‌توانيد سرمستي داشته باشيد. طلا اگر بخواهد سره شود، ناگزير است از ميان آتش بگذرد. عشق آتش است.

اين به سبب درد عشق است كه ميليون‌ها مردم يك زندگي بي‌عشق را تجربه مي‌كنند. آنان نيز رنج مي‌برند، و رنج بردن آنان بيهوده است. رنج بردن در عشق، رنج بردني بيهوده نيست. رنج بردن در عشق خلاق است؛ شما را به سطوح عالي‌تر خودآگاهي مي‌برد. رنج بردن بدون عشق به طور كامل يك اتلاف است؛ شما را به هيچ جايي دلالت نمي‌كند، شما را در همان دور باطل در حركت نگاه مي‌دارد.

انسان بدون عشق خودشيفته است، بسته است. او فقط خودش را مي‌شناسد. و اگر او ديگري را نشناخته است، چه قدر مي‌تواند خودش را بشناسد؟ چون فقط ديگري مي‌تواند هم چون يك آيينه عمل كند. شما بدون شناخت ديگري، هرگز خود را نخواهيد شناخت. عشق براي خودشناسي نيز بسيار بنيادي است. شخصي كه ديگري را در عشقي عميق، در شوري شديد، در يك سرمستي كامل نشناخته است، قادر نخواهد بود بشناسد كه خود كيست؛ چون آيينه‌‌اي براي ديدن تصور خويش نخواهد داشت.

رابطه‌ي عاشقانه يك آيينه است و هر چه عشق ناب‌تر باشد، هر چه عشق متعالي‌تر باشد، آيينه بهتر است، آيينه پاكيزه‌تر است. اما عشق متعالي‌تر نيازمند آن است كه شما باز و گشوده باشيد. عشق متعالي‌تر نيازمند است كه شما آسيب‌پذير باشيد. شما مجبوريد زره خود را رها كنيد؛ اين دردناك است. شما ناگزير نيستيد پيوسته نگهباني بدهيد. شما ناگزيريد ذهن حسابگر را رها كنيد. شما ناگزير از خطر كردن هستيد. شما ناگزير از خطرناك زيستن هستيد. ديگري مي‌تواند به شما آسيب برساند؛ اين است ترسي كه در آسيب پذير بودن هست. ديگري مي‌تواند شما را نپذيرد؛ اين است ترسي كه در عاشق بودن هست.

تصويري كه شما از خويشتن خود در ديگري خواهيد يافت، مي‌تواند زشت باشد؛ اضطراب اين است. از آيينه بپرهيزيد. اما با پرهيز كردن از آيينه، شما زيبا نخواهيد شد. با پرهيز كردن از وضعيت، شما رشد هم نخواهيد كرد. اين چالش مي‌بايست پذيرفته شود.

انسان مجبور است به درون عشق برود. اين نخستين گام به سوي خداوند است، و از كنارش نمي‌توان گذشت. آنان كه مي‌كوشند گام عشق را دور بزنند، هرگز به خداوند نخواهند رسيد. اين گام به طور مطلق ضروري است، چون شما فقط هنگامي از تماميت خود آگاه مي‌شويد كه حضورتان توسط حضور ديگري مسحور شده باشد، هنگامي كه از خودشيفتگي خود، دنياي بسته‌ي زير آسمان باز، بيرون آورده شده باشيد.

عشق يك آسمان باز است. عاشق بودن در پرواز بودن است. اما به طور قطع، آسمان لايتناهي ترس مي‌آفريند.و رها كردن نفس بسيار دردناك است، زيرا به ما پروردن نفس را آموخته‌اند. ما فكر مي‌كنيم كه نفس تنها گنج ماست. ما از آن محافظت كرده‌ايم، ما آن را آراسته‌ايم، ما به طور مستمر آن را برق انداخته‌ايم، و هنگامي كه عشق بر در مي‌كوبد، كل چيزي كه براي عاشق شدن مورد نياز است، كنار گذاردن نفس است؛ قطعاً اين دردناك است. نفس محصول تمامي زندگي شماست؛ كل آن چيزي است كه شما آفريده‌ايد. اين نفس زشت، اين ايده كه «من از هستي جدا هستم»اين ايده زشت است، چون غير واقعي است. اين ايده وهم است، اما جامعه‌ي ما وجود خارجي دارد، جامعه‌ي ما بر اين ايده مبتني است كه هر شخصي يك شخص است، نه يك حضور. حقيقت اين است كه در كل هيچ شخصي در دنيا وجود ندارد؛ فقط حضور وجود دارد. شما نيستيد _ نه به مثابه يك نفس، جداي از كل. شما بخشي از كل هستيد. كل به شما راه مي‌يابد، كل در شما نفس مي‌كشد، در شما مي‌تپد، كل هستي شماست.

عشق به شما نخستين تجربه از هماهنگ بودن با چيزي را مي‌دهد كه نفس شما نيست. عشق به شما اين نخستين درس را مي‌دهد كه مي‌توانيد در هماهنگي با كسي باشيد كه هرگز بخشي از نفس شما نبوده است. اگر شما بتوانيد با يك زن هماهنگ باشيد، اگر شما بتوانيد با يك دوست هماهنگ باشيد، با يك مرد، اگر شما بتوانيد با كودك خود يا با مادر خود هماهنگ باشيد، چرا نتوانيد با تمامي انسان‌ها هماهنگ باشيد؟ و اگر هماهنگ بودن با يك فرد چنين لذتي مي‌دهد، پيامدش چه خواهد بود اگر با كل انسان‌ها هماهنگ باشيد؟ و اگر شما بتوانيد با تمامي انسان‌ها هماهنگ باشيد، چرا نتوانيد با حيوانات و پرندگان و درختان هماهنگ باشيد؟ آن گاه، يك گام به گامي ديگر رهنمون مي‌شود.

عشق يك نردبام است؛ با يك نفر آغاز مي‌شود، با تماميت به پايان مي‌رسد. عشق آغاز است، خداوند پايان است. از عشق در هراس بودن، از دردهاي بالنده‌ي عشق در هراس بودن، محصور ماندن در يك سلول تاريك است.انسان امروزي در يك سلول تاريك زندگي مي‌كند؛ سلولي كه خود شيفته است. خودشيفتگي بزرگ‌ترين دلمشغولي ذهن مدرن است.و بنابراين مسائلي وجود دارند، مسائلي كه بي‌معني‌اند. مسائلي وجود دارند كه سازنده‌اند، زيرا شما را به آگاهي و هشياري متعالي‌تري رهنمون مي‌شوند. مسائلي وجود دارند كه شما را به هيچ جايي هدايت نمي‌كنند. آن‌ها فقط شما را در بند نگاه مي‌دارند، فقط شما را در مخمصه‌ي كهنه‌ي خودتان نگاه مي‌دارند.

عشق مساله‌ها مي‌آفريند. شما با پرهيز كردن از عشق، مي‌توانيد از آن مسائل پرهيز كنيد. اما آن‌ها مسائلي بسيار ضروري هستند! آن‌ها ناگزير از رويارو شدن هستند، ناگزير از مواجهه؛ آن‌ها ناگزيرند زيسته شوند و مي‌بايد از ميانشان گذشت و به ماورا رفت. و راه به فراسو رفتن از آن ميان است. عشق تنها چيز واقعي است كه ارزش اعمال كردن دارد. تمامي چيزهاي ديگر دست دوم هستند. اگر اين به عشق كمك كند، خوب است. تمامي چيزهاي ديگر فقط يك وسيله‌اند، عشق هدف است. بنابراين، درد هم آن قدر هم كه باشد، به درون عشق برويد.

اگر شما به درون عشق نرويد، همان گونه كه بسياري از مردم تصميم گرفته‌اند، آن گاه شما با خود درگير خواهيد بود. آن گاه زندگي شما يك زيارت نيست، آن گاه زندگي شما يك رودخانه نيست كه به اقيانوس مي‌رود؛ زندگي شما يك آب‌گير راكد و گنديده است، كثيف، و به زودي هيچ چيزي جز چرك و گل نخواهد بود.

براي پاك ماندن، انسان نيازمند جاري ماندن است؛ يك رودخانه پاك مي‌ماند، چون به جاري بودن ادامه مي‌دهد. جاري بودن روند پيوسته‌ي باكره ماندن است.يك عاشق باكره مي‌ماند. تمامي عشاق باكره‌اند. مردمي كه عشق نمي‌ورزند، باكره نمي‌مانند؛ آنان مسكوت مي‌شوند، راكد؛ آنان دير يا زود شروع به بوي گند دادن مي‌كنند _ و زودتر از ديرتر _ چون آنان هيچ جايي براي رفتن ندارند. زندگي آنان مرده است.

 شما ممكن است با خوردن زهر يا پريدن از صخره يا شليك كردن به خود مرتكب خودكشي نشويد، اما مي‌توانيد مرتكب نوعي خودكشي شويد كه روندي بسيار بطئي دارد، و اين آن چيزي است كه دارد اتفاق مي‌افتد. مردم بسيار معدودي به طور ناگهاني مرتكب خودكشي مي‌شوند. ديگران براي يك خودكشي بطئي تصميم گرفته‌اند؛ آنان به تدريج، به آهستگي مي‌ميرند. اما تقريباً، تمايل به انتحاري بودن عالمگير شده است. اين راه زندگي نيست؛ و دليل، دليل بنيادي آن است كه ما زبان عشق را فراموش كرده‌ايم. ما ديگر براي رفتن به درون آن ماجراجويي كه عشق ناميده مي‌شود، به قدر كافي شجاع نيستيم.

از همين روست كه مردم مجذوب سكس هستند، چون سكس مخاطره‌آميز نيست؛ گذرا و موقتي است، شما درگير نمي‌شويد. عشق درگيري است؛ تعهد است؛ گذرا نيست؛ يك بار كه ريشه بگيرد. مي‌تواند براي ابد باشد.

عشق مي‌تواند تعهدي مادام‌‌العمر باشد. عشق محتاج صميميت است و فقط هنگامي كه شما صميمي هستيد، ديگري يك آيينه مي‌شود. وقتي كه شما با يك زن يا مرد در رابطه‌اي جنسي ملاقات مي‌كنيد، شما در كل اصلاً ملاقات نكرده‌ايد؛ در واقع، شما از روح ديگري اجتناب كرده‌ايد. شما صرفاً از بدن استفاده كرديد و گريختيد، و ديگري نيز از تن شما استفاده كرد و گريخت. شما هرگز به قدر كافي صميمي نشديد تا از چهره‌ي اصيل يكديگر پرده برداريد.عشق بزرگ‌ترين كوآن ذن است.

عشق دردناك است، اما از آن نپرهيزيد. اگر از عشق بپرهيزيد، از بزرگ‌ترين مجال روييدن و باليدن پرهيز كرده‌ايد. به درون آن برويد، درد عشق را بكشيد، چون بزرگ‌ترين سرمستي از ميان رنج مي‌آيد. بله، درد وجود دارد، اما به سبب درد، سرمستي زاده مي‌‌شود، بله، شما ناگزير خواهيد بود به مثابه يك نفس بميريد، اما اگر بتوانيد به مثابه يك نفس بميريد، به مثابه يك هستي الهي تولد خواهيد يافت، به مثابه يك بودا. عشق نخستين سند را به شما خواهد داد كه خدا هست، كه زندگي پوچ و بي‌معني نيست.

مردمي كه مي‌گويند زندگي بي‌معني است، مردمي هستند كه عشق را نشناخته‌اند.تمامي آن چه كه آنان دارند مي‌گويند، اين است كه زندگي آنان عشق را از دست داده است.

بگذاريد درد باشد، بگذاريد رنج بردن باشد. به ميان شب تاريك برويد، و شما به طلوع خورشيدي زيبا خواهيد رسيد. اين فقط در زهدان شب تاريك است كه خورشيد پرورده مي‌شود. اين فقط از ميان شب تاريك است كه صبح مي‌آيد.تمامي رويكرد من در اين جا از عشق است. من فقط عشق و فقط عشق مي‌آموزم و نه هيچ چيز ديگر. شما با عشق زاده شده‌ايد. عشق خداي واقعي است _ نه خداي متخصصين الهيات، بلكه خداي مسيح(ع)، خداي محمد(ص)، خداي عارفان و متصوفه، خداي بودا، عشق يك راه است، يك روش، براي كشتن شما به مثابه يك فرديت جدا و براي كمك كردن به شما كه سرمدي شويد؛ به مثابه يك شبنم ناپديد شده و اقيانوس شويد‌، اما شما ناگزير خواهيد بود از ميان در عشق بگذريد.

و به طور قطع وقتي انسان مثل قطره‌‌اي از شبنم شروع به ناپديد شدن مي‌كند و انسان ديرزماني هم چون يك شبنم زندگي كرده است، اين دردآور است؛ زيرا انسان فكر كرده است كه «من اين هستم، و حال اين دارد مي‌رود، من دارم مي‌ميرم.» شما در حال مردن نيستيد، بلكه فقط يك وهم دارد مي‌ميرد. شما با وهم همذات پندار شده‌ايد، درست، اما وهم هنوز هم وهم است. و فقط آن گاه كه وهم رفته باشد، شما قادر خواهيد بود ببينيد كه كيستيد. و اين رازگشايي شما را به قله‌ي جاودان لذت، سعادت، جشن و سرور مي‌آورد.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 22:26  توسط اشو مسعود  | 

پيام اشو به زمينيان

 با شنيدن - شما نخستين گام را براي زايش دوباره برداشته ايد. پيام من فلسفه نيست كه مانند تن پوشي آن را به بر كنيد و با آن پز دهيد. پيام من نظريه نيست كه بتوانيد با آن از شر پرسشهاي مزاحم تسلي بيابيد. نه... پيام من ارتباطي كلامي نيست. بسيار بيش از اينها مخاطره آميز است.

پيام من چيزي كمتر از مرگ و زايش مجدد نيست.

حجاب ذهن را بينداز و به هستي گوش بسپار . حجاب ذهن را بينداز و به من گوش بسپار من خواهان ارتباط با تو نيستم بلكه خواهان يگانگي با توام ارتباط از ذهن بر مي خيزد. يگانگي از جان من ذهن نيستم. تو ذهن نيستي. ما دليم. گِل نيستيم ما دليم ، اما نه پاره پاره ما دليم اما يگانه ايم بيا در اين يگانگي غرقه شويم باقي همه بهانه است.

زندگي را عاشقانه زندگي كن

نه هراسان.

اگر زندگي را عاشقانه زندگي كني

جاودانگي را در لحظه هاي گذرا تجربه خواهي كرد...

اگر زندگي را عاشقانه سپري كني

دلت بستر رودخانه ي تمامي شعرهاي جهان خواهد شد

لطيف خواهي شد

شفيق خواهي بود

آنگاه نه تنها خود سعادتمند خواهي زيست

بلكه وجودت براي ديگران سعادتي خواهد بود.

عشق پرنده‌ايست آزاد و رها

واژه خدا . خدا نيست . وا ژه انسان . انسان نيست

و واژه گل سرخ گل سرخ نيست

گل سرخ بي حضور و اژه ها وجود دارد وقتي حجاب واژه ها كنار مي رود درخت حضور واقعي خويش را اعلام ميدارد واقعيتها مستقل از واژه هاي ما حضور دارند .

تقديم به تو كه بدون هر نام و هر واژه اي برايم حضوري پاك داري.
بالهايم را گشوده و آماده پروازم ...

آيا با من همسفر خواهي شد...

من همسفري ميخواهم همراه

و همراهي ميخواهم راهوار

سفري از عشق تا جاودانگي

سفري از امروز تا هر فرداي نارسيده

سفري از خود تا معبود

و سفري از حضيض تا اوج انسانيت

مرا حسي بيش مپندار

حسي گرم

حسي روان

حسي نمناك.......

تو كه از جنس نور و رود و باراني...

خواهان سفري با من؟

همسفرم با تو

راهوار همراه استوار...

همسفرم با تو...

به تو ميگويم...

تو كه از جنس نور و رود و باراني

و تو كه حس بودن را

و لبريز شدن را

ميشناسي...

به تو ميگويم....كه تنها بهانه ايي تا لبريز شوم

دفترها را پر

بومها را سرشار

و لحظه ها را رنگ كنم

چرا كه

براي سرودن براي لبريز شدن

براي ديدن و بوئيدن و حس كردن و رفتن

تنها يك بهانه ميخواهم...

آري بودنت بهانه ايست بر من تا...

عشق ما آدميان را واقعي ميسازد بدون عشق ما فقط يك خيال بافي ميمانيم رويايي كه هيچ جوهري در آن نيست. عشق به ما و به من جوهر مي بخشد.عشق به ما مركزيت و انسجام مي بخشد. عشق به ما آزادي اعطا ميكند...

آري عشق تو را براي نيمي از سفر آماده ميسازد عشق نيمه آغازين سفر است و آگاهي نيمه پاياني آن.

و ما در ميانه عشق و آگاهي به خدا ميرسيم....بين دو كرانه عشق و آگاهي رودخانه وجود جريان ميابد.

خداوند فقط يك زبان را مي فهمد:

زبان عشق را.

اگر هستي را كه به او تعلق دارد.

كه خود او هست.

دوست داشته باشي.

آنچه را كه لازم است به او بگويي.

گفته اي.

زبان عشق از هر آيين و شعايري مفهوم تر است.

گوهر دين شعايري نيست بلكه عشق است.

عشقي زنده تپنده و پر شور.  خدا ظاهر است و باطن.

ظاهر خدا جهاني است كه مي بينيم.

باطن او روحي است كه در هيچ قالبي نمي گنجد و نام بر نمي دارد.

قلب---- ، سازيست آسماني بايد نحوه نواختن آن را بياموزيم. به ندرت كسي را ميتوان يافت كه چنين هنري داشته باشد.اگر ندانيم چگونه ساز دل را كوك كرده و بنوازيم آنگاه زندگي را به غصه ايي غم بار تبديل ميكنيم  زيرا نغمه هايي كه در دل داريم هرگز مترنم نميشوند و با تو در گور خواهند خفت.

اين تراژديست....تنها تراژدي جدي زندگي آن است كه حقيقت منفجر نشود با همه رنگها و نماها و نغمه هايي كه در سينه داريم به گل ننشيند...

و به ندرت ميتوان كسي را يافت كه زندگي تراژديك نداشته باشد...

عشق الهي به گونه اي است كه اگر معبد وجود شما را براي سكونت برگزيند ديگر اجازه نمي دهد بت ها و خدايان گوناگوني كه هم اكنون بسياري از ان ها در معابد وجود دارند و بر اريكه قدرت نشسته اند بر جاي خود باقي بمانند .وقتي نور الهي ظهور ميكند همه چيز را در بر ميگيرد .او يك چيز است و همه چيز .او فرمانرواي مطلق است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 22:4  توسط اشو مسعود  | 

نقلي از كتاب الماس‌هاي اشو

عشق را درون خويش تجربه كن اگر دلي سرشار از عشق داشته باشي دير يا زود مخاطب خويش را پيدا   مي كني عشق تو كسي را كه همواره جويايش بودي پيدا مي كند.

راه عشق راهي پر مخاطره است تنها كساني كه شجاعت عشق ورزيدن را دارند به اين راه گام مي نهند عشق و مراقبه تنها نصيب كساني مي شوند كه شجاعت بودن را دارند راه عشق و مراقبه هر دو به خدا ميرسند.

به عوام و حساسيت هاشان نگاه نكن .در بند عوام نباش. قضاوت عوام تو را نفريبد . هيچ كس جز ذات هستي در مورد تو قضاوت نخواهد كرد.

هيچ كس نمي تواند در مقام قاضي بنشينيد حتي خود تو . تو نيز در مورد ديگران قضاوت نكن . بي ترديد تو نيز بازي هاي پنهان اندر پرده را نمي داني . قضاوت نكن و در بند قضاوت ديگران نيز نباش . تو تنها يي. يكه اي. تو قبلا نبو ده اي و همچون تويي نيز هرگز نخواهد آمد . تو زيبايي. بپذير. هرچه مي خواهد پيش بيايد گو پيش بيايد چه باك ؟ تو از ميانشان گذر كن.

 هر كه او رنجورتر، پر درد تر و هر كه او پردرد تر آگاه تر.

 اين گونه است كه رنج ها دست مايه آگاهي و روشني تو مي شوند.

انسان مي تواند احساس عشق کند و همچنان به راه خودش ادامه بدهد مي توان عاشق صخره بود عاشق درختان عاشق اسمان عاشق ستارگان انسان ميتواند عاشق دوستان همسر و بچه ها و پدر و مادر خود باشد يک نفر مي تواند به ميليونها راه مختلف عاشق باشد.

 انسان مي تواند عاشق يک رهگذر غريبه در جاده شود مي تواند فقط احساس عشقي درباره او داشته باشد و همچنان به راهش ادامه دهد حتي نيازي به صحبت کردن با وي نداشته باشد نيازي به ارتباط برقرار کردن با او نباشد انسان مي تواند احساس عشق کند و همچنان به راه خودش ادامه بدهد.

يكي از اساسي ترين توهمات آدمي اين است كه گمان مي كند عشق را مي شناسد به همين سبب از تجربه  عشق عاجز است.

هر كسي مي پندارد كه مي داند عشق چيست بنابراين نيازي به تجربه ي آن احساس نمي كند.

به همين دليل عشق با دنياي ما قهر كرده است .

ما با عاشقاني روبروييم كه از عشق تهي اند.

والدين تظاهر مي كنند كه فرزندان شان را دوست دارند .

شوهران تظاهر مي كنند. همسران تظاهر مي كنند . تظاهر و تظاهر.

البته هيچ كس به عمد اين كار را نمي كند بسياري از آنها نمي دانند كه چنين مي كنند و
اي كاش از همان ابتدا آدم ها مي آموختند كه عشق برترين هنر زندگي ست به جادو مي ماند و معجزه مي كند .

اي كاش مي آموختند كه عشق را بايد كشف كرد بايد براي كشف آن زحمت كشيد.
بايد به ژرفاي آن رفت و شيوه ها ي آن را آموخت .

عشق هنر است .

عشق ورزيدن مهارت نيست بلكه امكاني با لقوه در همگان است . به همين سبب اميد آن هست كه روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند.

در واقع تنها در چنان روزي ست كه انسانيت حقيقي زاده مي شود .

ما هنوز پيش از آن واقعه ي عظيم زندگي مي كنيم.

آن واقعه ي بزرگ وبا شكوه هنوز رخ نداده است.

اينکه عالمي در درونمان باشد فرقي نمي کند ما فقط دنياي ماده و اشيا را مي شناسيم همه چيز را مي شناسيم الا خودمان را. دنيا برايمان واقعي است، پول واقعي است، قدرت واقعي است، ما حتي نميدانيم چه کسي هستيم؟

آيا هرگز با خود مواجه شده ايم ؟

با افکار بي شمار و احساسات فراوان حالت متفاوت و .... ديواري به ضخامت ديوار چين را به دور خويش ساخته ايم و تمام سنگيني آن را در طول زندگي خود تحمل مي کنيم و اسرار آميز مي شويم. رمز و راز ساخته دست بشر است هستي سر زنده وشاد است. همانند يک آواز يک رقص و جشن مداوم در طول سال است. وقتي فعاليتهاي ذهني متوقف شوند وقتي آگاهي خود را در مرکز فرديت خود جمع کنيم. خواهيم ديد دري به سوي دنياي ديگر باز ميشود. روزي که در درونمان با خود تنها شديم به خانه آمده ايم و تمام طبيعت و هستي آن را جشن مي گيرد بايد تمام جهان آن را جشن بگيرد بخشي از جهان روشن بين شده است.
چيزهاي دنيا را بايد در يک طرف گذاشت و يک لحظه عشق را در طرف ديگر. عشق يک نيايش است نه يک کالا مي توانيد آن را تقديم کنيد و وجودمان مملو از آن باشد. تمام چيزهاي دنيا قابل مقايسه با يک لحظه عشق نيستند همان يک لحظه مي تواند به ما خرسندي نهايي را ارزاني کند. فقط يک لحظه تجربه آن مي تواند به قدر کافي شما را از زيبايي پر کند.

 اگر انساني بدون شناختن عشق بميرد هرگز زندگي نکرده است و فردي که عشق را دريافت، ديگر نيازي به هيچ چيز نخواهد داشت. عشق يک گل کمياب است و فقط بعضي وقتها مي رويد، ميليونها نفر از مردم با اين طرز فکر اشتباه، که فکر مي کنند عاشقند زندگي مي کنند. آنها باور دارند که عاشقند ولي اين فقط باور آنهاست.

عشق گلي کمياب است و فقط بعضي اوقات مي رويد. کمياب است زيرا فقط هنگامي اتفاق مي افتد که ترسي وجود نداشته باشد و نه قبل از آن. يعني عشق فقط براي افراد عميقا روحاني، مي تواند واقع شود. روابط جنسي براي همه امکان پذير است. آشنايي براي همه امکان پذير است، اما عشق نه.

هر چه بيشتر از دامنه هاي سرسبز عشق بالا بروي زندگي ات معنا دارتر مي شود آوازهاي بيشتري  در فضاي دلت مترنم خواهد شد و شور وسرمستي بيشتري را تجربه خواهي كرد. دراوج عشق به گل نيلوفر تبديل خواهي شد . در اين اوج است كه ديگر مرگ و زمان و ذهن معناي خود را از دست مي دهند و تو به جاودانگي استهاله مي يابي . دراوج عشق جايي كه مرگ بي معنا مي شود ترس و تشويق و اضطراب نيز همچون سايه اي كه در نور رنگ ببازد محو مي شوند . اگر ذهن كنار گذاشته شود اضطراب نيز با آن كنار گذاشته مي شود و جاي آن را اعتماد و خرسندي و وصال پر مي كنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 23:17  توسط اشو مسعود  | 

سكس از نظر تانترا ( ائین اشو)


مي خواهيم درباره ي پديده اي صحبت كنيم كه اساسي ترين موضوع دنياي ما است . و امروزه حتي تبديل به يك مشكل اساسي جوامع شده است . گرچه خود وجود جوامع يك مشكل اساسي است !
سكس ..!
مذاهب و جوامع بر عليه آن هستند . همه مي خواهند سكس را كنترل كنند . اما نمي دانند كه همين كنترل و سركوب باعث مي شود كه انحرافات بسياري به وجود آيند . بشر متمدن امروز بايد سكس را از بشر بدوي بياموزد ! ما به كره ي ماه رفته ايم . ما داريم فضا را كشف مي كنيم . ماهواره ها .. كامپيوتر ها .. تكنولوژي پيشرفته . اما در ابتدايي ترين مسأله ي بشري درمانده ايم . تمام جنگها ريشه در سكس دارند . اگر به سربازان سكس آموزش داده شود و اگر آنها وجد حاصل از آن را تجربه كنند ، آنگاه چه كسي به جنگ خواهد رفت ؟ براي چه ؟
اگر مردمان سكس را با تمام شكوهش تجربه كنند ، آنگاه چه كسي سراغ مذهب خواهد رفت ؟
دنياي امروز تحت كنترل روان نژند هائی مي با شد که با استفاده از مذاهب اختراعی خود ، سعی در کنترل مردم دارند .
مذهب مي خواهد كه ما به وراي سكس برويم .. اما راهي اشتباه را بر مي گزيند . سركوب . جه نيازي به وراي سكس رفتن وجود دارد . انسانيت مدرن سكس را نمي شناسد ، آنگاه چگونه مي تواند از سكس بگذرد ؟ تا زماني كه آن را همچون يك بارش تجربه نكرده ايم ، تا زماني كه آن را همچون يك شعف و شور و شادي تجربه نكرده ايم ، نمي توانيم به وراي آن برويم . كسي مي تواند از سكس بگذرد كه آن را پراپر آزموده باشد . و ديگر اشتياقي اينچنين كه در ما هست ، برايش نداشته باشد .
تنها راه ، راه تانترا است . اگر مي خواهيد لمحه اي از الوهيت را بچشيد ، تمام شرطي شدگي ها را دور بيندازيد . تمام باور ها را دور بيندازيد . تمام عقايد و ايمانها را دور بيندازيد .
تانترا پذيرش كل هستي است . تانترا به لباس و مذهب و رنگ پوست شما كار ندارد . تانترا به خون و نژاد شما كار ندارد . تانترا فقط به شما همچون يك انسان مي نگرد و شما را با عقايد چرند پر نمي كند . تانترا فقط تكنيك ارائه مي دهد . تكنيك هايي كه مي توانند شما را به روشن بيني برسانند . تكنيك هايي كه در ابتدا به شما شادي و رضايت و خرسندي مي دهند . اگر آنقدر آگاه نشده ايد كه به دنبال روشن بيني باشيد و اگر هنوز آنقدر احمق هستيد كه به همين زندگي نكبتي تان راضي هستيد ، حداقل با انجام اين تكنيكها شادي و سرور حاصل از آن راتجربه كنيد . اگر فقط مي خواهيد لذت ببريد باز هم تانترا مي تواند به شما كمك كند .
بسياري فكر مي كنند تانترا فقط به سكس مربوط مي شود . اين اشتباه محض است . تانترا 112 تكنيك است كه شيوا به همسرش دوي مي آموزد . 112 تكنيك براي درك آن چيزي كه شيوا درك كرده . اين تكنيك ها شما را به سرور ابدي مي رسانند . فقط چند تكنيك آن به سكس مربوط مي شود . اما همين چند تكنيك مي توانند تمام نگرش شما به زندگي را تغيير دهند . مي توانند از شما انسان جديدي بسازند . اشو در كتاب راز رازها تمام اين تكنيكها را شرح داده است .

سوتراي نخست :

« در آغاز پيوند جنسي توجهت را بر آتش آغازين نگه دار ، و به طور مداوم ، از خاكستر انتهايي اجتناب كن . »

سكس مي تواند يك رضايت عميق باشد ، و سكس مي تواند تو را به تماميت ات ، طبيعت ات ، وجود واقعي ات برگرداند . به علل بسيار . آن علت ها بايد درك شوند.

يك ، سكس يك عمل كامل است . ذهنت از كار مي افتد ، تعادلت بر هم مي خورد. به همين دليل است كه چنين ترس بسياري از سكس وجود دارد . تو بي كله مي شوي ؛ تو در هنگام عمل هيچ سري نداري . دليلي وجود ندارد ، فرايند منطقي وجود ندارد . و اگر فرايند منطقي وجود مي داشت ، عمل سكس صحيح و واقعي نيز نمي بود . آنگاه ارگاسمي نيز در كار نبود . و نه رضايتي . آنگاه عمل سكس يك چيز موضعي مي شد ، چيزي فكري مي شد .

در تمام جهان اشتياق و شهوت زيادي براي سكس وجود دارد ، و آن به اين دليل نيست كه جهان بيشتر سكسي شده است . آن به اين دليل است كه شما نتوانسته ايد در يك عمل سكس به طور كامل لذت ببريد . جهان قبلاً بسيار سكسي تر بود. به همين دليل اشتياق زيادي براي سكس وجود نداشت . اين اشتياق نشان مي دهد كه واقعيت گم شده است و فقط اشتباه باقي مانده است . كل ذهن مدرن سكسي شده است زيرا خود عمل سكس ديگر آنجا نيست . حتي عمل سكس نيز به ذهن انتقال يافته است . آن منطقي و عقلاني شده است ؛ تو درباره اش فكر مي كني .
بسياري از مردم نزد من مي آيند : مي گويند كه در مورد سكس فكر مي كنند ؛ از فكر كردن به آن لذت مي برند ، مي خوانند ، عكس مي بينند ، پورنوگرافي . از اين لذت مي برند ، اما زماني كه لحظه ي عمل سكس مي آيد ناگهان احساس مي كنند كه علاقمند نيستند . آنها حتي احساس مي كنند كه ناتوان شده اند . زماني كه در موردش فكر مي كنند انرژي حياتي بسياري احساس مي كنند . زماني كه مي خواهند وارد عمل واقعي شوند ، احساس مي كنند كه انرژي اي ندارند حتي ميلي هم ندارند .

آنها احساس مي كنند كه بدنشان مرده است .
چه اتفاقي برايشان مي افتد ؟ حتي عمل سكس نيز فكري مي شود . آنها فقط مي توانند درباره اش فكر كنند ؛ آنها نمي توانند آن را انجام دهند زيرا انجام دادن آن باعث مي شود كه كل وجودشان درگير شود . و هر جا كه درگيري از كل وجود داشته باشد ، سر ناراحت مي شود زيرا آنگاه ديگر نمي تواند استاد باشد ؛ ديگر نمي تواند در كنترل باشد .

تانترا از عمل سكس استفاده مي كند تا تو را كامل سازد ، اما آنگاه تو بايد بسيار مراقبه وار درون آن حركت كني ، مطالعه در مورد سكس ، تمام آن جوامع به تو مي گويند : كليسا ، مذهبت ، معلمان . همه چيز را فراموش كن و با تماميت وجودت درگير آن شو . كنترل را فراموش كن ! كنترل ، مانع است . بلكه ، توسط آن تسخير شو ؛ كنترلش نكن . چنان در آن حركت كن گويي كه ديوانه شده اي . وضعيت بي ذهني ، ديوانگي به نظر مي رسد . بدن شو ، حيوان شو ، زيرا حيوان كامل است . و بهمان اندازه انسان مدرن نيز هست ، به نظر مي رسد كه فقط سكس آسانترين امكان براي كامل ساختن توست زيرا سكس عميقترين مركز بيولوژي درون توست . تو از آن متولد شده اي . هر سلول بدنت سلول سكس است ؛ كل بدنت تجلي انرژي سكس است .

سوتراي نخست مي گويد : « در آغاز پيوند جنسي توجهت را بر آتش آغازين نگه دار ، و به طور مداوم ، از خاكستر در انتها اجتناب كن . »

و اين همه چيز را متفاوت مي سازد . براي تو ، عمل سكس يك رهاسازي است . پس زماني كه واردش مي شوي عجله داري.
تو فقط مي خواهي رها شوي . انرژي لبريز شده رها خواهد شد ؛ احساس آسودگي خواهي كرد . اين آسودگي فقط نوعي ضعف و بي بنيه گي است . انرژي لبريز شده تنش ايجاد مي كند ، شور و برانگيختگي ايجاد مي كند . تو احساس مي كني كه چيزي بايد انجام شود . زماني كه انرژي رها مي شود ، احساس ضعف مي كني . تو اين ضعف را به حساب آسودگي و آرامش مي گذاري . زيرا شور و برانگيختگي و هيجان ديگر وجود ندارد ، انرژي لبريز شده ديگر وجود ندارد ، مي تواني استراحت كني . اما اين استراحت يك استراحت منفي است . اگر تو فقط با دور ريختن انرژي مي تواني به آسايش برسي ، آن هزينه ي زيادي در بر دارد . و اين آسودگي فقط مي تواند فيزيكي باشد . آن نمي تواند عميقتر رود و نمي تواند روحاني شود .

سوتراي نخست مي گويد شتاب نكن و اشتياق به انتها رسيدن را نداشته باش : در آغاز باقي بمان . در عمل سكس دو بخش وجود دارد - - آغاز و انتها . در آغاز باقي بمان . بخش اول آسوده و آرام و گرم است . اما براي رسيدن به انتها شتاب نكن . انتها را را كاملاً فراموش كن .
« در آغاز پيوند جنسي توجهت را بر آتش آغازين نگه دار . »

زماني كه لبريز هستي ، به رها شدن فكر نكن : با اين انرژي لبريز شده باقي بمان . به جستجوي انزال نباش : آن را كاملاً فراموش كن . كاملاً در اين گرماي آغازين باش . با معشوق يا عاشقت چنان باقي بمان كه گويي يكي شده ايد . يك دايره ايجاد كن .

سه امكان وجود دارد . ملاقات دو عاشق مي تواند سه شكل ايجاد كند - - شكلهاي هندسي . تو شايد درباره اش خوانده باشي يا حتي در تصاوير كيمياگري قديم آن را ديده باشي كه يك مرد و زن برهنه در درون سه شكل هندسي قرار گرفته اند .

شكل اول مربع است ، شكل بعدي مثلث است و شكل سوم يك دايره است .
اين يكي از قديمي ترين تحليل هاي كيمياگري و تانتريك از عمل سكس است . معمولاً ، وقتي در عمل سكس هستي ، چهار نفر وجود دارند ، نه دو ، و اين يك مربع است : چهار گوشه وجود دارد زيرا تو خودت به دو بخش تقسيم شده اي - - يكي بخش تفكر و ديگري بخش احساس . شريك تو نيز به دو بخش تقسيم شده است ؛ شما چهار نفر هستيد . در آنجا دو نفر با هم ملاقات نمي كنند ، چهار نفر ملاقات مي كنند . آن يك جمعيت است ، و آنجا نمي تواند ملاقات عميقي صورت بگيرد . آن همچون ملاقات به نظر مي رسد ، اما نيست . صميميتي نمي تواند وجود داشته باشد زيرا بخش عميق تر تو پنهان است و بخش عميق تر شريكت نيز پنهان است . و فقط دو سر با هم ملاقات مي كنند ، فقط دو فرايند تفكر با هم ملاقات مي كنند - - نه دو فرايند احساس . آنها پنهان هستند .

نوع دوم ملاقات مي تواند شبيه يك دايره باشد . دو نفر هستي - - دو زاويه ي ستون . براي يك لحظه ناگهان يكي مي شوي ، مانند زاويه ي سوم مثلث . براي يك لحظه ناگهان دوگانگي تو گم مي شود و تو يكي مي شوي . اين بهتر از ملاقات مربع است . حداقل براي يك لحظه ي كوتاه يگانگي وجود دارد . آن يگانگي به تو سلامت و سر زندگي مي دهد . تو احساس زنده بودن و دوباره جوان شدن مي كني .

اما سومي بهترين است و سومي ملاقات تانتريك است : تو يك دايره مي شوي . زاويه اي وجود ندارد ، و ملاقات براي يك لحظه نيست . ملاقات در واقع غير دنيوي است ؛ زمان در آن وجود ندارد . و اين فقط زماني مي تواند اتفاق افتد كه تو در پي انزال نباشي . اگر تو در پي انزال باشي ، آنگاه آن يك ملاقات مثلث خواهد شد - - زيرا در لحظه ي انزال مسير تماس از دست مي رود .

در آغاز باقي بمان ؛ به سمت انتها حركت نكن . چگونه در آغاز باقي بماني ؟ بسيار چيزها بايد به خاطر سپرده شوند . نخست ، عمل سكس را همچون شيوه اي كه معلوم نيست به كجا مي رود به كار نبر . آن را همچون وسيله به كار نبر : آن خودش غايت است . پاياني در آن نيست ؛ آن يك وسيله نيست . دوم ، به آينده فكر نكن ؛ در حال بمان . و اگر نتواني در آغاز عمل سكس در حال باقي بماني ، آنگاه تو هرگز نمي تواني در حال باقي بماني - - زيرا همين طبيعت عمل به گونه اي است كه تو را به لحظه ي حال پرتاب مي كند .

در حال باقي بمان . از ملاقات دو بدن لذت ببر ، دو روح ، و يكي شدن با يكديگر ، حل شدن در يكديگر . فراموش كن كه داري به جايي مي روي . در لحظه اي كه به اينك اينجا مي رود باقي بمان ، و حل شو . ملايمت ، عشق ، بايد براي دو شخص وضعيتي را بيافريند تا در يكديگر حل شوند . به همين دليل است كه اگر عشقي نباشد ، عمل سكس يك عمل شتابزده و عجولانه است . تو از ديگري استفاده مي كني ؛ ديگري فقط يك وسيله است . و ديگري نيز از تو استفاده مي كند . شما از همديگر بهره برداري مي كنيد ، نه يكي شدن با همديگر . با عشق مي توانيد يكي شويد . اين يكي شدن در آغاز ، بسياري بصيرت هاي نو خواهد داد .

اگر براي تمام كردن عمل شتاب نكني ، عمل ، گام به گام ، كمتر و كمتر سكسي مي شود و بيشتر و بيشتر روحاني مي شود .

اعضاي سكس نيز در همديگر حل مي شوند . يك صميميت و مشاركت عميق و ساكت بين دو انرژي بدن اتفاق مي افتد ، و آنگاه مي توانيد ساعتها با هم باقي بمانيد. اين با هم بودن با گذر زمان عميقتر و عميقتر مي شود . اما فكر نكن . با آن لحظه ي حل شدن عميق باقي بمان . آن تبديل به وجد مي شود ، سامادهي ، آگاهي كيهاني . و اگر بتواني اين را بشناسي ، اگر بتواني اين را حس و درك كني ، ذهن سكسي تو غير سكسي خواهد شد . يك براهماچاريا بسيار عميق ، تجرد ، مي تواند كسب شود . تجرد از طريق آن مي تواند به دست آيد .

اين متناقض به نظر مي رسد زيرا هميشه فكر كرده ايم كه در دوره اي كه فرد در تجرد است بايد به جنس مخالف نگاه نكند ، نبايد با جنس مخالف ديدار كند . بايد اجتناب كند ، فرار كند . آنگاه يك تجرد بسيار اشتباه اتفاق مي افتد : ذهن در مورد جنس مخالف فكر مي كند . و بيشتر از ديگري فرار كني ، بيشتر به او فكر مي كني ، زيرا اين يك نياز پايه و عميق است .

تانترا مي گويد سعي نكن كه فرار كني ؛ هيچ امكان فراري وجود ندارد . بلكه ، خود طبيعت را براي ورا رفتن به كار بر . نجنگ : طبيعت را منظم به كار گير تا به وراي آن بروي . اگر اين مشاركت با معشوقت يا عاشقت بي هيچ انتهايي در ذهن امتداد يابد ، آنگاه تو مي تواني صرفاً در آغاز باقي بماني . شور و برانگيختگي ، انرژي است. تو مي تواني آن را از دست بدهي ؛ تو مي تواني به اوج برسي . آنگاه انرژي از دست مي رود و افسردگي خواهد آمد ، ضعف خواهد آمد . شايد آن را همچون آسودگي و آرامش به كار بري اما آن منفي است .

تانترا به تو بعدي از آسودگي والا را مي دهد كه مثبت است .

هر دو شريك با حل شدن در يكديگر انرژي حياتي به هم مي دهند . آنها يك دايره مي شوند ، و انرژي آنها حركت درون دايره را آغاز مي كند . آنها به همديگر زندگي مي دهند ، زندگي تازه . هيچ انرژي اي از دست نمي رود . بلكه ، انرژي بيشتري كسب مي شود زيرا از طريق تماس با جنس مخالف تك تك سلول هايت برانگيخته مي شوند . و اگر بتواني در آن شور و برانگيختگي حل شوي ، بدون رسيدن به اوج ، اگر بتواني در آغاز باقي بماني بدون داغ شدن ، صرفاً گرم و ملايم باقي ماندن ، آنگاه آن دو گرمي وملايمت ديدار خواهند كرد و تو مي تواني عمل را براي مدت طولاني امتداد بخشي . بدون هيچ انزالي ، بدون هيچ پرتاب انرژي به بيرون ، آن يك مديتيشن مي شود ، و از طريق آن تو كامل مي شوي . از طريق آن شخصيت شكاف خورده ات ديگر شكاف خورده نيست : آن متصل شده است .

تمام روان نژندي ها از دو شخصيتي بودن است . اگر تو دوباره متصل شوي ، دوباره كودك مي شوي - - معصوم . و وقتي اين معصوميت را شناختي مي تواني در جامعه به گونه اي رفتار كني كه لازم است . اما حالا اين رفتار فقط يك نمايش است ، يك فعاليت . تو در آن درگير نشده اي . آن يك الزام است ، پس انجامش مي دهي . اما تو در آن نيستي ؛ تو فقط بازيگري مي كني . تو مجبوري چهره هاي غير واقعي را به كار بري زيرا تو در يك جهان غير واقعي زندگي مي كني ؛ وگرنه جهان تو را خرد خواهد كرد و تو را خواهد كشت . ما چهره هاي واقعي بسياري را كشته ايم . ما مسيح را مصلوب كرديم زيرا او همچون يك انسان واقعي رفتار كردن را آغازيده بود . جامعه ي غير واقعي آن را تحمل نخواهد كرد . ما سقراط را مسموم كرديك زيرا او شروع كرده بود به رفتار كردن همچون يك انسان واقعي . همانطور كه جامعه مي خواهد رفتار كن ؛ و مشكلي براي خودت و ديگران ايجاد نكن . اما زماني كه تو وجود واقعي ات را شناختي و تماميت ات را شناختي ، جامعه ي غير واقعي نمي تواند تو را عصبي كند ؛ نمي تواند تو را ديوانه سازد .

« در آغاز پيوند جنسي توجهت را بر آتش آغازين حفظ كن ، و به طور مداوم ، از خاكستر انتهايي اجتناب كن »

اگر انزال آنجا باشد ، انرژي تلف مي شود . آنگاه ديگر آتشي وجود نخواهد داشت . تو به سادگي انرژي ات را دور ريخته اي بدون اين كه چيزي به دست آوري . پايان سوتراي اول


سوتراي دوم :

« در هنگامي كه در آغوش همديگر هستيد احساستان همچون برگ درختان مي لرزد ، وارد اين لرزش شويد . »

زماني كه در آغوش هم هستيد ، در صميميتي عميق با عاشق يا معشوق ، احساست همچون برگ درخت مي لرزد ، وارد اين لرزش شو . ما حتي هراسان مي شويم : در زمان عشق ورزي تو به بدنت اجازه نمي دهي كه زياد حركت داشته باشد ، اگر بدن شما اجازه ي حركت بيشتري در عمل را سكس را داشته باشد انرژي سكس در تمام بدنتان پخش مي شود . زماني كه آن در مركز سكس متمركز است مي تواني كنترلش كني . ذهن مي تواند در كنترل بماند . وقتي در تمام بدنت پخش مي شود ، نمي تواني كنترلش كني . ممكن است شروع به لرزش كني ، ممكن است شروع به جيغ زدن كني ، و زماني كه بدن آن فراز را تجربه كرد ديگر قادر به كنترل آن نخواهي بود .

ما مانع حركت مي شويم . مخصوصاً ، در تمام دنيا ، ما تمام حركت ها را سركوب كرده ايم ، تمام لرزشها و تكانهاي زنان را سركوب كرده ايم . آنها همچون بدنهاي مرده ثابت باقي مي مانند . و تو كاري با آنها انجام مي دهي ، آنها كاري با تو ندارند .

آنها فقط شريكاني منفعل هستند . چرا اين اتفاق افتاده است ؟ چرا در تمام دنيا مردان زنان را به چنين شيوه اي مجبور كرده اند ؟ ترسي وجود دارد - - زيرا يكبار كه بدن زن تسخير شد ، براي مرد خيلي سخت است كه بتواند او را خشنود كند : زيرا يك زن مي تواند ارگاسم هاي زنجيره اي داشته باشد ؛ يك مرد نمي تواند . يك مرد فقط مي تواند يك ارگاسم داشته باشد ؛ يك زن مي تواند ارگاسم هاي زنجيره اي داشته باشد . هر زن در يك زنجيره مي تواند حداقل سه ارگاسم داشته باشد ، اما مرد فقط يكي مي تواند داشته باشد . و با ارگاسم مرد ، زن تازه براي ارگاسم هاي بعدي برانگيخته شده است . پس آن سخت است . پس چگونه آن را اداره كنيم ؟

او فوراً به مرد ديگري نياز دارد ، و سكس گروهي يك تابو است . در تمام جهان ما جوامع تك همسري را ايجاد كرده ايم . ما اين حس را القا مي كنيم كه تحت فشار قرار دادن زن بهتر است . بنابراين ، در واقعيت هشتاد تا نود درصد زنان نمي دانند كه ارگاسم چيست . آنها مي توانند به كودك تولد ببخشند ؛ اين چيز ديگري است . آنها مي توانند مرد را خشنود كنند ، اين نيز چيز ديگري است . اما آنها خودشان هرگز خشنود نمي شوند . بنابراين اگر چنين تلخي و تندي در زنان تمام دنيا مي بيني - - غمگيني ، تلخي ، نا اميدي - - طبيعي است . نياز اوليه آنها برآورده نشده است .
لرزش و تكان خوردن شگفت انگيز است زيرا زماني كه در عمل سكس مي لرزي ، انرژي در سراسر بدن جاري مي شود ، انرژي تمام بدن را وادار به جنبش و لرزش مي كند . هر سلول بدن درگير آن مي شود . تمام سلولها زنده مي شوند زيرا تمام سلولها سلول سكس هستند .

زماني كه تو متولد شدي ، دو سلول سكس مخلوط شدند و وجود تو خلق شد ، بدنت خلق شد ، آن دو سلول سكس در همه جاي بدن تو هستند . آنها تكثير شده اند و تكثير شده اند و تكثير شده اند ، اما واحد اصلي تو سلول سكس باقي مي ماند . زماني كه تمام بدنت را تكان مي دهي ، آن فقط ديدار تو و معشوقت نيست . درون بدنت نيز ، هر سلول با سلول متضاد ديدار مي كند . اين لرزش نشانگر آن است . آن حيواني به نظر خواهد رسيد ، اما انسان يك حيوان است و چيز غلطي در آن وجود ندارد .

سوتراي دوم مي گويد : « در هنگامي كه در آغوش همديگر هستيد احساستان همچون برگ درختان مي لرزد ... » باد شديدي مي وزد و يك درخت تكان مي خورد . حتي ريشه ها نيز تكان مي خورند ، تمام برگها تكان مي خورند . فقط همچون يك درخت باش . باد شديدي مي وزد ، و سكس باد شديدي است - - انرژي شديدي در ميانت مي وزد . تكان بخور ! بلرز ! بگذار تمام سلولهاي بدنت برقصند ، و اين بايد براي هر دو باشد . معشوق نيز بايد برقصد ، تمام سلولها مي لرزند . فقط پس از آن است كه مي توانيد با هم ديدار كنيد ، و آنگاه آن ديدار فكري نيست . آن ديدار بين دو انرژي است .

وارد اين تكان خوردن شو ، و زماني كه تكان مي خوري ، دور باقي نمان . تماشاگر نباش ، زيرا ذهن تماشاگر است . دور نايست ! لرزش باش ، لرزش شو . همه چيز را فراموش كن و لرزش شو . بدنت نيست كه مي لرزد : تو هستي ، تمام وجودت . تو خودت يك لرزش مي شوي . آنگاه آنجا دو بدن وجود ندارند ، دو ذهن . در آغاز ، دو انرژي لرزان وجود دارد ، و در پايان فقط يك دايره - - نه دو .

در اين دايره چه اتفاقي مي افتد ؟ يك ، تو بخشي از نيروي هستي مي شوي - - نه يك ذهن اجتماعي ، بلكه يك نيروي وجودي . تو بخشي از كل كيهان مي شوي . در آن لرزش تو بخشي از كل كيهاني خواهي شد . آن لحظه از آفرينش بزرگ است . شما در بدنهاي منجمد حل مي شويد . شما مايع مي شويد - - در همديگر جاري مي شويد . ذهن گم مي شود ، تقسيم گم مي شود . شما يكي مي شويد .
اين آدوايتا است ، اين نادوگانگي است . و اگر تو نتواني اين نادوگانگي را احساس كني ، آنگاه تمام فلسفه هاي نادوگانگي بي فايده مي شوند . آنها صرفاً واژه هستند . زماني كه اين لحظه ي نادوگانگي هستي را شناختي ، فقط آنگاه است كه مي تواني اپانيشاد را درك كني . فقط آنگاه مي تواني عرفا را درك كني - - درباره ي چه حرف مي زنند زماني كه از يگانگي كيهاني مي گويند ، يك كل ، تماميت . آنگاه تو ديگر از جهان جدا نيستي ، با آن بيگانه نيستي . آنگاه هستي خانه ي تو مي شود . و با آن احساس كه « حالا من در خانه ام در هستي هستم » تمام نگراني ها برطرف مي شوند . آنگاه ديگر اضطراب و ستيز و كشمكش وجود ندارد . اين همان چيزي است كه لائوتزو تائو مي نامد ، شانكارا آدوايتا مي نامد . تو مي تواني واژه ي خودت را براي آن انتخاب كني ، اما از طريق عشق عميق در آغوش گرفتن ، احساس كردن آن آسان است . اما زنده باش ، تكان بخور ، بلرز ، و خود لرزش شو .
پايان سوتراي دوم .

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 20:26  توسط اشو مسعود  | 

عاشق شو ..!

تلاش نکن که زندگی را بفهمی

زندگی را زندگی کن ..!

تلاش نکن که عشق را بفهمی

عاشق شو ..!

و چنین است که خواهی دانست

این دانستن حاصل تجربه تو است

این دانستن هرگز ویرانگر آن راز نیست

هرچه بیشتر بدانی

در می‌یابی که هنوز چیزهای بیشتر و بیشتر باقی است تا بدانی

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 20:6  توسط اشو مسعود  | 

آدم جبرئیل

 

آدم . جبرئیل

درود ...

چند تا جمله از «آدم. جبرییل» تو وبلاگم گذاشتم. البته با اجازه امید جان

 

1- « امریکائیان» قصد سانسور من را دارند ، ولی من ایرانییم _ وقتی تاریخ با من شروع میشود ، انتظار« حركت» تاریخ با من، طبیعی است .

2- خری که افسار صاحبش را می کشد دور از ذهن نیست ، چون بعضی ها با خریت افسار ما را می کشند .

3- پرگار برای اثبات دوار بودن همه چیز ، بار ها دور خود می چرخد ، راحت ترین فرم برای جا بجا شدن دایره است! اگر سنگی خود را بتراش مرد!!! 

4- سفید نوشتن آرزوی دیرینه ام ، ولی کیست که سفید بخواند ؟

5- دیوانه معنی هم بستگی را نمی داند ، اگر می دانست« اتحادیه دیوانگان» داشتیم.

6- ایرانیان باید ذهنشان نسبت به پول دگر گون کنند (( آخر کورش خجالت می کشد !)) که فرزندانش اینگونه فقیر زندگی می کنند.                

7- « فهمیدن» رازی است که در« پشت سوأل» خوابیده است ، تو چطور می خواهی بفهمی ! وقتی از سوال می ترسی ! 

8- پروردگار  پاورچین گام برمی دارد ، نکند ! انسان بفهمد و بازی تمام شود .           

9-شوره زار «کویر» اگر حرف نمیزند، آتش فشان در سینه دارد ، کوهستان جوان است که می غرد _ دریا ذاتش لوند است .

10- ما هروقت به در بسته بر می خوریم ، اشتباه مرتکب می شویم ! یادمان می رود،دربان کمی بی نزاکت است ( پادشاه لبخندش را قایم می کند ، آسان نمی فرو شد)    

11- آدمی چون من به پروانه فکر می کند، شمع دلش به سو سو می افتد،می ترسم اگر به تو فکر کنم ، آتش جان مرا بسوزاند .

12- شلاقی که به کف دست من زده شد نشانه خریت من نبود ! الان که بزرگتر شده ام میفهمم راز گوشهای دراز معلمم را !!

13- من موسیقیدان نیستم ! ولی نت سکوت را خوب می شناسم ، چه زیبا میشود وقتی بین دو اوج ...به سکوت بر می خوریم.

14- درد  مرا گفتی تو !!! بی گمان کسی که درد مرا میبیند ، درمان مرا نیز خواهد گفت !

15- قلب من می ترسدکه این زلزله خانه اش را بلرزاند؟انسان برای ورود به قلب دیگری از در وارد می شود.

16- خرمگس رسواترین موجود ، از ترس خر شدن ، رشته حیوانات را نپذیرفت ، و لباس حشرات را پوشید

17- از توصیه من به دیگران« بخیل» نباشید ! دشمنانتان اگر مرا بخوانند، عالی است ! آن وقت آنها ارزش دشمنی پیدا میکنند.                              

18- «دروغ و راستی» در یک کالبد قرار دارند ، انسان واقعی زمانی دروغ می گوید که راستی او را دروغ بپندارند .

19- خوشبختی در نزدیک ترین جا به تو قرار دارد ، وقتی تو خودت را نمی بینی ! خوشبختی را هرگز نمی ببینی !

20- خانه از بیرون نمای دیگری دارد. غیر از من چه کسی میداند؟ که در خانه دلم چه طوفانی بپاست ؟

21- من به خانه کسی می روم که لبخند در گلدانش داشته باشد ، هیچ کس دوست ندارد شب در مزرعه کاکتوس بخوابد.

22- من فهمیدم راز تفکر دیگران در مورد من چیست ! من هر آنچه که در مورد خود فکر می کنم ، دیگران همان می بینند .

23- خدا نزدیک ترین دوست به تو است ! که در فرصت کمک کردن به تو ، با تو در رقابت است و پیشی می گیرد .

24- در این تالار چه شوری بر پا است، اگر  انسان  بداند تالار های دیگری هم هست !  آیا او  می تواند از« سرک کشیدن» در آنها بی قرار نماند؟

25- کسی که خانه اش « کاهی » است !  میزبان الاغ نمیشود ! این الاغ در خانه تو چکار می کند ؟     

26-«روستای من» از زمانی که دنیا اسم دهکده پیدا کرده است، حقیر تر شده است ! منظومه شمسی می ترسد! بزرگتر از او پیدا شود، انسان تو با این حقارت! از بزرگتر از خود نمی ترسی ؟!

27-« مرداب» فقط قانون آب نیست ؛ در مورد ما هم صدق می کند ، جرأت داری بمان! بدون اینکه بفهمی می گندی !                                                 

28- زندگی ظلمی است ، که از سر (دوست داشتن عاشقانه) به ما روا می دارند.

29- می توانی حرف مرا بهتر از من بفهمی ! یا مثل طوطی پرواز مرا تقلید کنی .

30- لاکردار  این دل نیست! با آن چه کرده اند ؟ که ترجیح می دهد برای ماندگاری «سنگ » شود  .

آدم. جبرئیل(قسمت دوم)

درود اینجا بازهم بر حسب علاقه ای که به آدم.جبرئیل دارم یه قسمت دیگه از نوشته هاشو اینجا گذاشتم ... امیدوارم شما هم مثل من خوشتون بیاد ...  

1- تیر چشمان تو، تیر کشان دیگر را هم هدف گرفت ! آخرین تیر کش را هم بُکش ! آنها هم مثل تو نمی خواستن مرا بکشند ،{چون عشقشان می مُرد!}

2- من افُقهای آینده را با فکر کنترل میکنم و همان چیزی اتفاق می افتد ، که من تصمیم گرفته ام.

3- روزهای درازی است که من راه می روم .ولی تا حال فکر نکرده ام « به کجا ؟ » !   نکند به نقطه صفر بر گردم 

4- «تغییر» قانونی است که وجود دارد .(اگر قانون خوبی ما را دگر گون کند ، جشن سال نو باید گرفت ،ظلمی در حق سال گذشته نشده اشت).

5- شاعر اول باید اول برای خودش شعر بگوید . پس از آن یک نسخه از شعر هایش را به دیگران هدیه می دهد .، تا با او سهیم باشند.

6- من هم مثل شما هستم ، برای راه رفتن به پا احتیاج دارم . ( ببینید برای رسیدن به هدفتان به چه احتیاج دارید !)

7- من مثل نیچه در پرده صحبت نمی کنم « برای خاص» ! رسیدن به هدف قیمت دارد ، در هماهنگی قیمت و هدف دقت کن ! به هدفت خواهی رسید .

8- به خاص هم می گویم بگذار احساست بسوزاند! چون بدون سوخت آن، عقلت از کار خواهد افتاد .                     

9- هماهنگی« عقل »و« احساس» دوستی دیرینه « خدا و انسان» است . انسان به تنهایي می تواند قدرتمند باشد . ولی تو به اتحاد با خدا فکر کن ! چقدر می توانی قو ی تر شوی !

10- بدانید کسی که نمی خندد ، در مسیر خدا گام بر نمی دارد !  بی شک مسیر شیطان این همه غم انگیز است !

11- ثروت واقعی در فکر شخص است ، آنکه ملیارد دارد ، میلیارد فکرش کار می کند . ( بی فکر ، میلیارد را نمی داند چه کند ، شاید با آن« کت و شلوار» بخرد . )

12- طوطی چون  درجه آدمیت را فهمید آن را تقلید میکند ، (وای به حال ما که معلوم نیست که از کی تقلید می کنیم ! چرا یکی از اندامهای ما به اندام الاغ شبیه است ؟)

13- کسی میتواند کاری بزرگ از دیگران بخواهد ، که رؤیایي بزرگ در اندیشه شان ساخته باشد . آنها دنبال رؤیا خود می روند نه کار تو !

14- دلقک  دلسوز ترین موجود !  برای خنداندن تو مسخره عام و خاص می شود (ولی خاص حرف دل او را می فهممند ) .

15- هر کس همان چیزی میشود که آرزو دارد ! اگر نشد شدت آرزویت کم بوده ! ( خاک گلدلان بی تقصیر نیست).                  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 16:5  توسط اشو مسعود  | 

وصیتنامه داریوش بزرگ

وصیتنامه داریوش بزرگ
اینک که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور جز امپراتوری ایران است و در تمامی این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران دارای احترامند، جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها کوشا باشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آن ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد.

اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور دریک زر در خزانه داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد، زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش تو باید به این حزانه بیفزایی نه این که از آن بکاهی، من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولین فرصت آن چه برداشتی به خزانه بر گردان .
مادرت آتوسا ( دختر کورش کبیر ) بر گردن من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .
ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که از سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن به وجود نمی آید و غله در این انبارها چندین سال می ماند بدون این که فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا این که همواره آذوغه دو یاسه سال کشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از این که غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسری خوار و بار استفاده کن و غله جدید را بعد از این که بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشک سالی شود .
هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافیست، چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نا مشروع نمایند نخواهی توانست آنها را مجازات کنی چون با تو دوست اند و تو ناچاری رعایت دوستی نمایی.

کانالی که من می حواستم بین رود نیل و دریای سرخ به وجود آورم ( کانال سوئز ) به اتمام نرسید و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد، تو باید آن کانال را به اتمام رسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آن قدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .
اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این که در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی، با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .
توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط مکن و برای این که عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات را وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ نمایی عمال حکومت زیاد با مردم تماس نخواهند داشت .
افسران و سربازان ارتش را راضی نگاه دار و با آنها بدرفتاری نکن، اگر با آنها بد رفتاری نمایی آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل کنند ، اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آن ها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا این که وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند .
امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این که فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود تو با اطمینان بیشتری حکومت خواهی کرد .
همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند .
بعد از این که من زندگی را بدرود گفتم ، بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مکن تا هر زمانی که می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی من را آنجا ببینی و بفهمی که من پدرت پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم مردم و تو نیز خواهید مرد زیرا که سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد ، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند، اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این که بتواند تابوت حاوی جسدت را ببیند.
زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعی و هم قاضی نشو، اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر کند، زیرا کسی که مدعیست اگر قضاوت کند ظلم خواهد کرد.
هرگز از آباد کردن دست برندار زیرا که اگر از آبادکردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قائده اینست که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود، در آباد کردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول قرار بده .
عفو و دوستی را فراموش مکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولی عفو باید فقط موقعی باشد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .
بیش از این چیزی نمی گویم، این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو اینجا حاضراند کردم تا این که بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم مرگم نزدیک شده است .

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:36  توسط اشو مسعود  | 

فرق بين دوست داشتن و عشق ورزيدن

فرق بين دوست داشتن و عشق ورزيدن و فرق بين عشق معمولي و عشق روحاني در چيست ؟ بين دوست داشتن و عشق ورزيدن فرق زيادي است . در دوست داشتن تعهدي وجود ندارد ولي عشق ورزيدن تعهد است . به همين علت است كه مردم زياد راجع به عشق حرف نميزنند . در واقع مردم به نحوي از عشق حرف ميزنند كه تعهدي مورد نياز نباشد . مثلا ميگويند : (( من عاشق بستني هستم )) چگونه ميتوان عاشق بستني بود ؟ ميتوان بستني را دوست داشت اما نميتوان عاشقش بود . يا ميگويند : (( عاشق سگم هستم )) يا (( عاشق ماشينم هستم )) ميگويند عاشق اينم , عاشق آنم ; اما مردم واهمه دارند از اينكه به همديگر بگويند عاشق هستند . مردم به هم ميگويند (( به شما علاقه دارم )) چرا به هم نميگويند (( عاشق شما هستم )) براي اينكه عشق تعهد آور است . عشق درگير شدن است – خطر كردن و مسووليت پذيري است . علاقه داشتن گذراست . من امروز دوستتان دارم و فردا ممكن است دوستتان نداشته باشم – هيچ خطر كردني با آن همراه نيست . وقتي به زني ميگوييد (( عاشقتان هستم )) تن به خطر داده ايد يعني ميتواني روي من حساب كني . وقتي مردي به زني ميگويد (( به تو علاقه دارم )) در اصل چيزي راجع به خودتان اقرار ميكنيد و ميگوييد : من چنين آدمي هستم و بر اين اساس به تو علاقه دارم . من به بستني هم علاقه دارم . به ماشين هم علاقه دارم و به همين نحو به شما هم علاقه دارم . ولي وقتي پاي عشق به ميان مي ايد شما راجع به ان شخص حرف ميزنيد . منظورتان اين است كه شما دوست داشتني هستيد و پيكان به طرف ان شخص هدفگيري شده است .و خطر در همين است . داريد قول ميدهيد. نشانه هاي عاشق بودن چيست ؟ سه تاست . اولي , اغناي محض . به هيچ چيز ديگري نياز نيست . دوم آينده وجود ندارد . همين لحظه عشق ابديت دارد , نه لحظه بعد – نه فردا – نه ا ينده . و سوم , وجودت از ميان بر ميخيزد , ديگر وجود نداري .اگر هنوز وجود داشته باشي معني اش اين است كه هنوز وارد معبد عشق نشده اي . اشو
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:43  توسط اشو مسعود  | 

من مخالف ازدواج نیستم، من موافق عشق هستم

اگر عشق به ازدواج تبدیل شود خوب است

ولی امیدوار نباش که ازدواج بتواند عشق بیاورد

این غیر ممکن است

عشق می‌تواند به ازدواج تبدیل شود

باید بسیار هشیارانه عمل کنی

تا بتوانی عشق را به ازدواج بدل کنی

ولی مردم معمولاً با ازدواج کردن

عشقشان را نابود می‌سازند

*****

به نظر من

همانگونه که مرد و زن دو بخش از يک کُل يگانه‌اند

عشق و مکاشفه نيز دو بخش يک کُل يگانه‌اند

مکاشفه مرد است

و عشق زن

ديدار مکاشفه و عشق ديدار مرد و زن است

و در چنين ديداری،

ما خالق انسان متعالی خواهيم بود

انسانی که نه مرد است و نه زن

****

شنا را تنها با شنا کردن می‌توان آموخت

و عشق را تنها با عشق ورزیدن می‌توان فهمید

نیایش تنها با نیایش کردن می‌توان دریافت

راه دیگری نیست

عشق را تنها با عشق ورزیدن می‌توان فهمید

این بدان معناست مجبوری به قلمرو عشق وارد شوی

بی آنکه چیزی که درباره‌ی آن بدانی

به همین دلیل است که عاشق شدن شهامت می‌طلبد

عشق زمانی از راه می‌رسد که تو حضور نداری

 عشق زمانی از راه می‌رسد که تسلیم وجود شوی

در همین جاست که وجدی سراسر لذت را تجربه خواهی کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:36  توسط اشو مسعود  | 

هرگز زندگی ات را قربانی هیچ چیز نکن! همه چیز را قربانی زندگی کن! زندگی هدف نهایی است، بزرگتر از هر کشوری، بزرگتر از هر کیشی، بزرگتر از هر بتی، بزرگتر از هر آرمانی

عشق یک آینه است. رابطه ی واقعی، آینه ای است که در آن دو عاشق چهره ی یکدیگر را می بینند و خدا را باز میشناسند.این راهی به سوی پروردگار است


در این دنیا هم اینجا، هم اینک بمان و به راهت ادامه بده و با قهقهه ای برخاسته از عمق وجودت ادامه بده. راهت را به سوی خدا برقص! راهت را به سوی خدا بخند! راهت را به سوی خدا آواز بخوان!

کل بازی هستی آنقدر زیباست که تنها خنده می تواند پاسخ آن باشد. تنها خنده میتواند عبادت و شکر واقعی باشد.

هر انسانی با سرنوشتی مشخص به این دنیا قدم میگذارد. او وظیفه ای دارد که باید ادا کند پیامی که باید ابلاغ شود، کاری که باید تکمیل گردد. تو تصادفا اینجا نیستی، بلکه به طور هدفمندی اینجا هستی. در پس وجود تو منظوری نهفته است.کل هستی بر آن است که کاری را از طریق تو به انجام برساند.

رخداد واقعی فقط برای افراد واقعی رخ میدهد. تکه کلام گورجیف این بود: (( در جستجوی واقعیت نباش، خودت واقعی شو!)) چرا که واقعی فقط برای افراد واقعی اتفاق میافتد. برای افراد غیر واقعی فقط غیر واقعی رخ میدهد.

دانش مانع از شناخت است.وقتی پرده ی دانش فرو افتد گل شناخت شکفتن میگیرد.

فردی خلاق به دنیا می آید و بر زیبایی دنیا می افزاید-آوازی اینجا، پرده ی نقاشی آنجا. او باعث می شود دنیا بهتر به رقص درآید، بهتر محفوظ شود، بهتر عشق بورزد و بهتر مراقبه کند. و وقتی از دنیا رخت بر می بندد، دنیایی بهتری را پشت سر می گذارد.

عشقت را در مراقبه ات و مراقبه ات را در عشقت جاری ساز. این همان چیزی است که من تعلیم میدهم.این همان چیزی است که زندگی پویا میخوانمش و زندگی مذهبی زندگی ای پویاست.

به خاطر داشته باش که زندگی نوشانی است بین شب و رو، تابستان و زمستان. این نوسانی دائمی است. هرگز هیچ کجا از حرکت نیاست! در جنبش باش! و هر قدر این نوسان بزرگتر باشد تجربه ات ژرفتر خواهد بود


هر فرد یک آزادی است یک آزادی ناشناخته.آزادی ای غیر قابل پیش بینی و غیر قابل انتظار. شخص باید در آگاهی و ادراک زندگی کند.

همه ی لحظه ها زیبا هستند فقط تو باید قادر به دیدن باشی. همه ی لحظه ها میمون و مبارکند. اگر تو با حق شناسی عمیق بپذیری هرگز هیچ چیز عیب پیدا نخواهد کرد.

همه ی لحظه ها زیبا هستند فقط تو باید پذیرا و تسلیم باشی. همه ی لحظه ها نعمت اند فقط تو باید قادر به دیدن باشی. همه ی لحظه ها میمون و مبارک اند. اگر تو با حق شناسی عمیق بپذیری هرگز هیچ چیز عیب نخواهد کرد.

هر انسانی با سرنوشتی مشخص به این دنیا قدم میگذارد. او وظیفه ای دارد که باید ادا کند پیامی که باید ابلاغ شود، کاری که باید تکمیل گردد. تو تصادفا اینجا نیستی، بلکه به طور هدفمندی اینجا هستی. در پس وجود تو منظوری نهفته است.کل هستی بر آن است که کاری را از طریق تو به انجام برساند

وقتی اتم میتواند چنین انرژی عظیمی دارا باشد پس درباره ی انسان چه باید گفت؟ درباره ی این شعله ی کوچک آگاهی افروخته در انسان چه باید گفت؟ اگر روزی این شعله ی کوچک به انفجار در آید قدر مسلم به منبع نامحدودی انرژی و نور مبدل میگردد. این همان چیزی است که در مورد انسانی به نام ((بودا)) یا انسانی به نام ((عیسی مسیح)) رخ داده است.

شادمانی هنگامی روی می دهد که تو با زندگی ات هم آهنگ هستی. چنان همساز که هر آنچه انجام میدهی مایه ی مسرت توست. بعد ناگهان پی میبری که مراقبه در تعقیب توست. اگر عاشق کاری باشی که میکنی، اگر عاشق طریقه ی زندگی ات باشی آن وقت در حال مراقبه ای. آن وقت هیچ چیز حواست را پرت نخواهد کرد. وقتی چیزها حواس تو را پرت میکنند، این خود نشانه ی آن است که تو واقعا به آن چیزها علاقه مند نیستی

ژرف زندگی کن، از ته دل زندگی کن، یک پارچه با تمام وجود به طوری که وقتی مرگ در زد آماده باشی؛ آماده چون میوه ای رسیده برای فرو افتادن از درخت. تنها نسیمی ملایم میوزد و میوه فرو می افتد. گاه حتی بدون هیچ نسیمی میوه به سبب سنگینی و رسیدگی از درخت می افتد. مرگ باید چنین باشد. و این آمادگی باید با زندگی کردن فراهم آید.

مراقبه تابعی از شاد بودن است. مراقبه همچون سایه در تعقیب انسان شاد است. هر جا که میرود، هرکاری که می کند در حال مراقبه و مکاشفه است. او به شدت متمرکز است

* شاد باش! مراقبه به تو دست خواهد داد. شاد باش و مذهب خودش در خواهد آمد. شادمانی شرطی است. مردم تنها وقتی مذهبی می شوند که غصه دار و اندوهگین اند، این است که مذهبشان دروغین است.

مراقبه به طور طبیعی به سراغ آدم شاد می آید. مراقبه به طور خودکار به سراغ آدم مسرور می آید. مراقبه برای آن کس که میتواند جشن بگیرد و به وجد در می آید کاری بس آسان است.

گلهای سرخ به این زیبایی میشکفند چرا که سعی ندارند به شکل نیلوفر آبی در آیند و نیلوفرهای آبی به این زیبایی شکقته می شوند چرا که درباره ی دیگر گلها افسانه ای به گوششان نخورده است. همه چیز در طبیعت این چنین زیبا در تطابق با یکدیگر پیش میروند. چرا که هیچ کس سعی ندارد با کسی رقابت کند، کسی سعی ندارد با لباس دیگری درآید.فقط این نکته را دریاب! فقط خودت باش و این را آویزه ی گوش کن که هرکاری هم که بکنی نمیتوانی چیز دیگر باشی. همه ی تلاشها بیهوده است. تو باید فقط خودت باشی.

برده نباش! تا آن حد از جامعه پیروی کن که احساس کنی ضرورت دارد اما همواره ناخدای سرنوشت خویش باش.

خنده دقیقا پایه ی عبادت است. جدی بودن هرگز عابدانه نیست و نمیتواند باشد.جدی بودن از منیت است، بخشی از همان بیماری است.خنده بی نفسی است.

در عشق یک به علاوه یک می شود نه دو. در عشق ژرف دوگانگی محو می گردد. ریاضیات پشت سرگذاشته می شود، نا مربوط می شود. در عشق ژرف دو فرد دیگر دو فرد نیستند؛ آنها یکی می شوند، شروع می کنند به عنوان یک واحد، به عنوان یک وحدانیت سازمند و تشکل یافته به عنوان یک شعف مستی آور احساس کنند عمل کنند.

سالک بیشتر به منبع واقعی خویشتن خویش، اینکه کیست علاقه مند است: (( من کی هستم؟)) این بنیادی ترین پرسش عرفانی است؛ نه خداوند، نه بهشت، نه جهنم بلکه ((من کی هستم؟))

زندگی نه کیفر بلکه پاداش است. با فرصت عظیمی که برای رشد یافتن، دیدن، دانستن، درک کردن و بودن به تو ارزانی داشته اند، تو را پاداش داده اند. من زندگی را روحانی میخوانم. در حقیقت از دید من زندگی و خدا مترادف یکدیگرند.

ذن راهی خود انگیخته است. تلاشِ بی تلاش، راه شهود یا درک مستقیم است

هم اینک همیجا زندگی کن! زندگی کردن در امید زندگی کردن در آینده است و این خود به تعویق انداختن زندگی به معنای واقعی است. این نه راه زندگی کردن بلکه راه خودکشی است. هیچ احتیاجی به اساس نومیدی نیست. هم اینک همین جا زندگی کن. زندگی به طرز فوق العاده ای لذت بخش است. همینجا دارد میبارد و تو جای دیگر مینگری!

من ذهنی را کمال یافته میخوانم که ظرفیت حیرت کردن را حفظ کردده باشد. ذهنی بالغ است که مدام به شگفتی درآید، از دیگران، از خودش و از هر چیزی. زندگی حیرتی است همیشگی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 14:57  توسط اشو مسعود  | 

چند سخن از اوشو

 

  

۱) هيچ پيوندي نمي تواند جايگزين روح تو شود. تنها تو، تنها تويي كه دوست خودي

 

 ۲) اگر واقعاً خواهان تغيير زندگي هستي، همين حالا، بي درنگ آغاز كن..

 

 3) تنهايي، فرديت است. و تنها افراد مي توانند دوست باشند. نمي تواني دوست كسي  باشي كه با او معنا مي يابي اين دوستي نيست. يا تحت تسلط اويي يا مسلط بر او اين رابطه مالك و مملوك صاحب و برده است. دوستان هرگز مالك يكديگر نمي شوند.

 

۴) در پيوند عاشقانه، بايد به مالكيت در آيي نبايد تلاش كني كه مالك شوي.

 

5) عشق با جدايي نمي ميرد. با بسيار با هم بودن شايد ولي با جدايي هرگز.

 

 ۶) . زوج ها همه بايد به خاطر داشته باشند كه پس از ازدواج ارباب ديگري نخواهند شد فقط همراه، فقط دوست.

 

 ۷) هرگز نخواه كه ديگري تغيير كند. در هر پيوندي تغيير را از خود آغاز كن.

 

8) هيچ چيز بيشتر از تنهايي رنج آور نيست. اما مشكل اين است كه ايجاد هر پيوندي از روي ترس از تنهايي، آزمون مباركي نخواهد بود، چون ديگري نيز با همين انگيزه به تو پيوسته است.

 

 9) عشق واقعي تنهايي را به يگانگي مبدل مي سازد. اگر ديگري را دوست مي داري، اگر مي خواهي ياريش كني، كمك كن تا يگانه شود. نه نبايد او را اشباع كني. تلاش نكن با حضور خود بگونه اي او را كامل كني. ديگري را كمك كن تا يگانه شود. چنان سيراب از وجود خود كه نيازي به حضور تو نباشد.

 

 ۱۰). گل سرخ، گل سرخ است و خار، خار. نه خار بد است و نه گل سرخ خوب. اگر انسان از روی زمین محو شود، گل سرخ آنجا خواهد بود، خارها آنجا خواهند بود، اما دیگر کسی نیست بگوید گل های سرخ خوبند و خارها بد. این ذهن ماست که این ارزش ها را خلق می کند.

 

 ۱1)زندگیت را در مشت بگیر.این زندگی توست.تو اینجا نیستی که توقعات دیگران را برآورده کنی.زندگی مادرت را زندگی نکن.زندگی پدرت را زندگی نکن.زندگی خودت را زندگی کن.

   

1۲).با اشتغال به اين و آن خود را فراموش نكن.

 

1۳).تسليم باش.تنها زماني كه تسليم باشي ميتواني در ناشناخته ها  قدم بگذاري و شناخته ها را ترك كني.

 

1۴).براي داشتن يك زندگي اصيل و واقعي؛يك چهره ي واقعي لازم است

 

1۵).ازچسبيدن به  چهره هاي  كاذب دست بردار.آنگاه چهره ي واقعي تو نمايان ميشود.

 

1۶).خودت را بپذير.آنگاه كه چنين كني به مركز وجودت پرتاب ميشوي.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 14:17  توسط اشو مسعود  | 

الماسهای اوشو .

 

 

 

زماني كه تسليم باشي ؛ تمام هستي از تو حمايت ميكند.هيچ چيز با تو مخالف نخواهد بود.زيرا تو با هيچ چيز مخالف نيستي.

 

خودت را بپذير؛ هر چه كه هستي.حتي اگر نقصي هم داري آن را بپذير.تنها آن هنگام قادري دست از جنگ با خودت برداري و آسوده باشي.

 

زندگي يعني آموختن صلح. صلح با ديگران نه .با خودت.

 

عشق يك تجربه هست ولي زبان بسيار مكاراست. پس مراقب زبانت باش.

 

سكوت را بر خودت تحميل نكن.هيچ چيز را بر خودت تحميل نكن.شادي كن ؛ آواز بخوان.بگذار ذهنت خسته شود.آنگاه  رفته رفته لحظات كوچكي از سكوت و آرامش واردت ميشود.

 

توانايي عشق ورزيدن ؛ بزرگترين هنر جهان است.

 

اگر بتواني ديگري را همانطور كه هست ؛ بپذيري و هنوز عاشقش باشي ؛ عشق تو واقعي است.

 

وقتي با عشق به ديگري بنگري ؛ او والا ميگردد و منحصر به فرد.

 

هر گاه عاشق باشي احساس عجز كامل ميكني.درد عشق هم همين است.زيرا تو ميخواهي هر كاري را براي معشوقت انجام دهي اما ميفهمي كه كاري از دستت بر نمي آيد.اما عشق يعني همين كه تمام فكرت ؛ خدمت به ديگري باشد حتي اگر از عهده ات بر نيايد.

 

تو نميتواني انساني را تصاحب كني.زيرا او يك شخص است.تصاحب فقط با اشياء ممكن است.اگر هنوز به دنبال تصاحبي ؛ عشق تو شهوت است.

 

اگر نتواني با معشوقت ساكت بماني ؛ بدان كه هنوز عاشق نشده اي.

 

تنها راه كسب عشق ؛ از طريق همين عشق ميسر ميشود.هر چه بيشتر ايثار كني ؛ بيشتر ميگيري.

 

والاترين انسان كسي هست كه با عزمي شكست ناپذير ؛ انتخاب كند.

 

هر موجودي ؛ يك سرود الهي است.بي همتا ؛منحصر به فرد؛ تكرار نشدني و غير قابل مقايسه.

 

اگر بتواني تماما و يك دل عشق بورزي ؛ از عمق دلت ؛ زندگي تو سرشار از شادي و احساس ميشود.نه تنها براي خودت بلكه براي ديگران هم .اصلا تو براي دنيا بركت و نشاط خواهي شد.

 

اگر عشقي احساس نميكني ؛ تظاهر نكن.سعي نكن نمايش بدهي كه عاشقي.حتي اگر خشمگيني بگو كه خشمگين هستي و باش.ولي حقيقي باش.

 

زندگي يك مسابقه و رقابت نيست .پس دليلي هم براي مقايسه خودت با ديگران وجود ندارد.

 

هيچكس نميتواند تو را تغيير دهد.تنها خودت قادر به تغيير خودت هستي.

 

اصيل بودن و واقعي بودن نهايت زيبايي است.

 

اصيل بودن يعني واقعي بودن.خنده هايت ؛ گريه هايت ؛ نفرتت و عشقت و همه زندگيت  بايد واقعي باشد تا اصيل باشي.

 

آنان كه طمع كارند ؛ براي پر كردن احساس تهي بودنشان بارها و وزنه ها را با خود حمل ميكنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 14:13  توسط اشو مسعود  | 

زیبایی زندگی

 

زندگی زیباست چشمی باز کن گردشی در کوچه باغ راز کن

هر که عشقش در تماشا نقش بست عینک بدبینی خود را شکست

علت عاشق ز علتها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست

من میان جسمها جان دیده ام درد را افکنده درمان دیده ام

دیده ام بر شاخه احساسها می تپد دل در شمیم یاسها

زنگی موسیقی گنجشکهاست زندگی باغ تماشای خداست

گر تو را نور یقین پیدا شود می تواند زشت هم زیبا شود

حال من در شهر احساسم گم است حال من عشق تمام مردم است

زنگی یعنی همین پرواز ها صبح ها ،لبخندها ،آواز ها

ای خطوط چهرهات قران من ای تو جان من ،جانان من

باتو اشعارم پر از تو می شود مثنوی هایم همه نو می شود

حرفهایم مرده را جان می دهد واژه هایم بوی باران می دهد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 10:38  توسط اشو مسعود  | 

استادم اشو

فقط کسانی که به اندازه کافی شهامت دارند تا دیگران آنها را احمق بخوانند قادرند،زندگی کنند،عشق بوزرند،بشناسند و باشند. ( اشو)

«رابطه جنسی هرگز کسی را ارضا نکرده‌است. این پیوند بیشتر و بیشتر عدم رضایت ایجاد می‌کند. رابطه جنسی هرگز کسی را به کمال نرسانده – با کمال بیگانه‌است. رابطه جنسی زمانی معنا می‌یابد که با عشق همراه باشد. پس عشق و رابطه جنسی به هم می‌آمیزند. و عشق مرکزیت عظیم‌تری است، مرکزیتی والاتر. آن گاه که رابطه جنسی به عشق گره می‌خورد، بالا و بالاتر جریان می‌یابد.»
«عشق با درد همراه است – چون رشد را موجب می‌شود. عشق با درد همراه است چون عشق چنین می‌طلبد. عشق با درد همراه است چون عشق دگرگون می‌کند. عشق با درد همراه است، چون در عشق از نو زاده می‌شوی.»
«حیرت خواهی کرد، که اگر خود را دوست بداری، دیگران نیز دوستت خواهند داشت. هیچکس کسی را که خود را دوست نمی‌دارد، دوست ندارد. اگر نمی‌توانی به خود عشق بورزی، چه کس دیگری به این کار اهمیت خواهد داد؟»
«آنکه اعتماد می‌کند... مهم نیست که به چه چیزی اعتماد می‌کند، همین اعتماد حاکی از معصومیت اوست. حتی اگر بدلیل اعتماد، فریب بخورد، مهم نیست، چون ارزش اعتماد بسیار فراتر از چنین فریبی است. می‌توانی همه چیز را از او بگیری، ولی اعتماد را هرگز.»
«ازدواج وسیله‌ای است برای فرار از ترس تغییر، ازدواج وسیله‌ای است تا پیوند را تثبیت کنی. اما عشق چنان پدیده‌ای است که به محض تلاش برای تثبیت آن، خواهد مرد. ایستایی در عشق همان و نابودی عشق همان. عشق واقعی تنهایی را به یگانگی مبدل می‌سازد.»
«اگر دیگری را دوست می‌داری، اگر می‌خواهی یاریش کنی، کمک کن تا یگانه شود. نه نباید او را اشباع کنی. تلاش نکن با حضور خود بگونه‌ای او را کامل کنی. دیگری را کمک کن تا یگانه شود. چنان سیراب از وجود خود که نیازی به حضور تو نباشد.»
«والاترین هنر در جهان آنست که مرید باشی. این موهبت با هیچ چیز دیگری قابل مقایسه نیست. مریدی یگانه‌است و همتایی ندارد. در هر پیوند دیگری، چیزی شبیه آن نخواهی یافت، نه چیزی مثل آن نمی‌تواند وجود داشته باشد.»
«عشق آزمونی روحی است – ربطی به جنسیت ندارد و با کالبدها بیگانه‌است، عشق با درونی‌ترین کانون وجود سروکار دارد. اما تو هنوز حتی به معبد خود قدم نگذاشته‌ای. ابداً نمی‌دانی که کیستی، و با اینحال در پی آنی که چگونه عشق بورزی. نخست خود باش، خود را بشناس، و دل خوش دار که عشق را پاداش خواهی گرفت.»
«با عاشق شدن کودک باقی خواهی ماند؛ و با عروج در عشق به بلوغ دست خواهی یافت.»
«عشق یک پیوند است. عاشق و معشوق هر دو تلاش می‌کنند خود باقی بمانند، در پیوند و در عین حال مستقل، چنین است که مبارزه آغاز می‌شود.»
«دوستی خالص‌ترین عشق است. دوستی والاترین صورت عشق است جایی که چیزی نمی‌خواهی، شرطی قائل نمی‌شوی، جایی که ایثار کردن عین لذت است. یکی بسیار نصیب می‌برد، اما این اصل نیست، این نصیب خودبخود پیش می‌آید. انسان نیاموخته که زیبایی‌های تنهایی را دریابد. او همیشه آوازهٔ جستن نوعی پیوند است، می‌خواهد با کسی باشد – با یک دوست، با یک پدر، با یک همسر، با یک فرزند، با یکی و کسی... اما نیاز اساسی آن است که به گونه‌ای فراموش کنی که تنهایی.»
«تا دوری نزدیک نتوانی بود. اگر همیشه دور بمانی، عشق خواهد مرد. اگر همیشه نزدیک بمانی، عشق خواهد مرد

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 15:32  توسط اشو مسعود  | 

خدایا

خدایا

دلم را همچون نی لبکی

چوبین بر لب های خود بگذار

و زیباترین نغمه هایت را در فضای زندگی

مردمان مترنم کن

چنان بنواز دلم را که هرجا نفرتی هست ، عشق باشم من

هرجا زخمی هست ، مرهم باشم من

هرجا تردیدی هست ، ایمان باشم من

هرجا ناامیدی هست ، امید باشم من

تاریکی هست ، روشنایی باشم من هرجا

هرجا غمی هست ، شادمانی باشم من

خدایا!

مراتوانم ده تا دوست بدارم بی چشمداشت و

بفهمم دیگران راحتی اگر نفهمند!      

استاد مسیحا برزگر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 17:14  توسط اشو مسعود  | 

اگر ميداني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير ميكند

و صداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد، مهم نيست كه او مال تو باشد، مهم اين
است كه فقط باشد: زندگي كند، لذّت ببرد و نفس بكشد

و تو هستی که با دیدنت رنگ رخسارم تغییر می کند و صدای
قلبم آبرویم را به تاراج می برد

. پس دوستت دارم ای بهترینم

مهم این است که تو فقط باشی ، زندگی کنی ، و نفس بکشی

حتی اگر مال من نباشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 17:2  توسط اشو مسعود  | 

کسی که خدا را بجوید، خدا را خواهد یافت

کسی که خدا را بیابد ، او را دوست خواهد داشت

کسی که خدا را دوست بدارد،  خدا نیز او را دوست خواهد داشت

اگر خد کسی را دوست بدارد ، او را خواهد کشت

کشته ی خداوند خونبهای دارد

خونبای کشته خداوند ، خود خداوند است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 16:30  توسط اشو مسعود  | 

معنی زندگی

ننویس بر سنگ یا چوب

                             که من فروتن بودم یا خوب 

                                                                بنویس بر دود بر نسیم گذرا

                                                               این سه کلمه را

                                                             با وسعتی پر شده بیش از یک حجم

                                                         او زندگی کرد   او خندید   او فهمید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 11:23  توسط اشو مسعود  | 

"به دلت گوش بسپار دلت همه چیز را می داند!"

 

مطاله کتاب کیمیاگر به برخاستن در سپیده دم وتماشای طلوع خورشید می ماند در حالی که دنیا هنوز در خواب است.

شما باید کیمیاگر را حتما بخوانید!

این کتاب به 56زبان ترجمه شده وبیش از بیست میلیون نسخه از آن به فروش رسیده و اکنون مردم کنجکاو شده اند بدانند که در پشت این موفقیت بزرگ ،چه رازی نهفته اُست؟

تنها پاسخ صادقانه آن این است: نمی دانم! تنها چیزی که می دانم این است که همه ما مثل آن پسر جوان،"سانتیاگو" باید از ندای دل خویش آگاه باشیم.

ندای دل چیست؟ نرای دل همان رحمت خداست، راهی است که برای شما اینجا بر روی زمین در نظر گرفته است. هر گاه در پی انجام کاری ،دلمان پر از شور و شادی می شود ،به دنبال ندای دل خود ره سپرده ایم.در هر حال همه ما این شهامت را نداریم که با رویای خود روبه رو شویم. چرا؟

چهار مانع وجود دارد :

نخست اینکه از همان دوران بچگی هر کاری را که می خواهیم انجام دهیم، به ما می گویند که محال است بتوانیم موفق شویم .ما با این ایده بزرگ می شویم وهمانطور که سنمان افزایش می یابد،لایه های پیشداوری منفی،ترس و احساس گناه نیز در روحمان ضخیم تر می شود.تا اینکه زمانی می رسد که ندای دلمان چنان در ژرفای روحمان مدفون می گردد که دیگر صدایش را نمی شنویم.با این حال ،هنوز همان جاست.

اما اگر این شهامت را داشته باشیم که رویای خود را از اعماق روحمان بیرون بکشیم،در این صورت با  دومین مانع روبه رو می شویم:عشق

می دانیم می خواهیم چه کنیم،اما می ترسیم که اگر همه چیز را به حال خود رها کنیم تا به دنبال روِیای خود برویم،اطرافیانمان برنجند. این نکته را درک نمی کنیم که عشق،فقط یک انگیزه دیگر است ، نه چیزی که مانع پیشروی ما گردد.نمی فهمیم که کسانی که واقعا خیر ما را می خواهند،خواهان خوشبختی ما هستند و آماده اند تا در این راه همسفرمان باشند.

آنگاه که می پذیریم که عشق یک انگیزه است،به سومین مانع می رسیم:ترس از شکست هایی که در این راه خواهیم خورد ما که برای رویای خود می جنگیم، اگر رویایمان به حقیقت نپیوندد، به مراتب بیشتر رنج می کشیم؛ زیرا نمی توانیم با توسل به همان بهانه قدیمی عذر بیاوریم:

-مهم نیست در هر حال ، من که واقعا خواستار آن نبودم!

زیرا وقعا خواستار آن هستیم و می دانیم که تمام زندگیمان را به پای آن ریخته ایم ونیز آگاهیم که راه ما به سوی ندای دلمان،از تمام راه های دیگر ناهموارتر است،با این تفاوت که به این سفر از صمیم جان، دل بسته ایم.

درلین زمان است که ما دلاوران نور باید آماده باشیم که در مقابل سختی ها و مشکلات بردباری پیشه کنیم و این را بدانیم که تمام کائنات به نفع ما دست به دست هم داده اند،هر چند ممکن است نفهمیم که چه طور به مرادمان خواهیم رسید.

من از خود می پرسم:

آیا شکست ها ضروری است؟

خوب ،شکست چه ضروری باشد چه نباشد،پیش می آید.ابتدا که برای رسیدن به به رویای خود مبازه را آغاز می کنیم، کاملا بی تجربه ایم و بارها اشتباه می کنیم؛هرچند که رمز هستی این است که هفت بار زمین بخوریم و هشت بار از جا برخیزیم.

راستی چرا اینقدر اهمیت دارد که به دنبال ندای دل خود برویم،در حالی که در این را جز بر رنج خود نمی افزاییم؟

زیرا وقتی که بر شکست ها غلبه کردیم –که همیشه می کنیم- دلمان لبریز از احساس شادی و نشاط و اطمینان می گردد  ود اعماق خاموش دل خود می دانیم که در حال تلاش برای آشکار ساختن معجزه هستیم. هر روز و هر ساعت از عمرمان، بخشی از نبرد خیر است.ازآن پس با تولدی دیگر،زندگی را با شور و شوق و لذت از نو آغاز می کنیم .رنج شدید و غیر منتظره،سریع تر از رنجی که ظاهرا قابل تحمل است می گذرد. رنج قابل تحمل سالها ادامه می یابد و بی  آنکه متوجه شویم،ذره ذره روحمان را می خورد،تا اینکه روزی کارمان به جایی می رسد که دیگر نمی توانیم کام خود را از تلخی ها تهی کنیم و این تلخی ها تا پاین عمر در ما و با ما می ماند.

زمانی که رویایمان را از ژرفای دل بیرون کشیدیم و آشکار ساختیم ،زمانی که  نیروی عشق برای پرورش آن بهره گرفتیم وسالها زندگی با جراحت های روحی پشت سرگذاشتیم،ناگهان نتوجه می شویم که آنچه که همیشه می خواستیم،همین جاست و انتظارمان را می کشد،شاید همین فردا به آن برسیم.در این هنگام است که مانع چهارم پیش می آید.

ترس از تحقق رویایی که یک عمر به خاطر آن جنگیدیم.

"اسکار وایلد" می گوید((هرکس، قاتل محبوب خویش است.)) صرف امکان دستیابی به رویای خود، روح اشخاص معمولی را یه گناه می آلاید.به اطرافیان خود و تمام کسانی که نتوانسته اند به هدف های خویش برسند می نگریم و احساس می کنیم که ما لیاقت این را نداریم که به رویای خود برسیم ویادمان می رود که در این راه از چه موانعی گذشتیم ایم،چه رنج ها کشیده ایم،از چه چیزهای به ناچار دست کشیدم تا به این جا برسیم.من اشخاص بسیاری را می شناسم که زمانی که رویای دیرینشان در دسترسشان قرار گرفت،با ارتکات یک سلسله اشتباه احمقانه، هرگز به هدفشان نرسیدند؛در حالی که هدف درست در یک قدمی شان بود.

این مانع چهارم خطرناکترین مانع است .زیرا هاله ای از زهد دروغین به دور خود پیچده است:چشم پوشی از لذت موفقیت!

اما اگر باور کنید که ارزش آنچه را که برای به دست آوردنش این همه زحمت کشیده اید،دارید،در این هنگام است که شما به نی خداوند تبدیل می شوید،به روح جهان کمک می کنید و می فهمید که چرا در اینجا هستید.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 23:6  توسط اشو مسعود  | 

حکومت مذهبی

 

حکومت مذهبی رژيمی است که در آن به جای رجال سياسی ، رجال مذهبی(روحانی)

مقامات سياسی و دولتی را اشغال می کنند و به عبارت ديگر حکومت مذهبی يعنی

حکومت روحانيون بر ملت

آثار طبيعی چنين حکومتی يکی استبداد است ، زيرا روحانی خود

را جانشين خدا و مجری اوامر او در زمين

می داند و در چنين صورتی مردم حق اظهار نظر

و انتقاد و مخالفت با او را ندارند

يک زعيم روحانی خود را بخودی خود زعيم ميداند ، به اعتبار اينکه

روحانی است و عالم دين ، نه به اعتبار رأی و نظر و تصويب جمهور مردم ؛ بنابراين يک

حاکم غير مسئول است و اين مادر استبداد و ديکتاتوری فردی است و چون خود را سايه و

نماينده خدا می داند

بر جان و

مال و ناموس همه مسلط است و در هيچ گونه ستم و تجاوزی ترديد به خود راه نمی دهد

بلکه رضای خدا را در آن می پندارد . گذشته از آن ، برای مخالف ، برای پيروان مذاهب

ديگر ، حتی حق حيات

نيز قائل نيست . آنها را مغضوب خدا ، گمراه ، نجس و دشمن راه

دين و حق می شمارد و هرگونه ظلمی را

نسبت به آنان عدل خدايی تلقی می کند

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 21:49  توسط اشو مسعود  | 

اشوی عزیزم

تمام تاکید من نه بر اسم‌ها که بر افعال است ,تا می‌توانی از اسم‌ها حذر کن، اینکار در زبان امکان‌پذیر نیست، ولی در عرصه زندگی می‌توانی، چه زندگی خود یک فعل است. زندگی یک اسم نیست، واقعاً " زندگی کردن " است و نه " زندگی ". عشق نیست، عشق ورزیدن است. پیوند نیست، پیوند یافتن است. ترانه نیست، ترانه خواندن است. رقص نیست، رقصیدن است.

اگر ایجاد پیوند آزاد باشد، با آزادی همراه باشد، شادی از راه خواهد رسید، چون آزادی ارزش غایی است، چیزی از آن بالاتر نیست. اگر عشق تو سوی آزادی رهنمونت کند، شق تو عین برکت است، و اگر سوی بردگی براندت نه برکت که لعنت است.

عشق به مثابه یک پیوند رخ می‌‌نماید اما در خلوت ژرف آغاز می‌گردد. هنگامی که به تمامی در تنهایی خود خرسندی، هنگامی که مطلقاً به دیگری نیازمند نیستی، وقتی حضور دیگری یک احتیاج نمی‌نماید، آنگاه است که توانایی دریافت عشق را خواهی داشت. اگر وجود دیگری نیاز تو باشد، تنها می‌توانی بهره کشی کنی. تزویر کنی، مسلط شوی، اما عشق نمی‌توانی بورزی.

شهامت به معنای زندگی در پیوند با دیگران و در عین حال مستقل باقی ماندن است. انسان نوین، انسان با شهامت خواهد بود. در گذشته، تنها دو نوع ابله در جهان زندگی می‌‌کرده اند، گونهٔ این دنیایی و گونهٔ آن دنیایی – ولی هر دو ابله بوده اند. انسان واقعاً بی باک کسی است که در این جهان زندگی می‌کند ولی به این دنیا تعلق ندارد.

بزرگترین معجزه در جهان آن است که تو هستی، من هستم بودن بزرگترین معجزه است و مکاشفه درهای این معجزه بزرگ را برویت می‌‌گشاید.

زمانی فرا می‌‌رسد که به عشق رسیده‌ای و زمانی فرا می‌‌رسد که به ورای عشق می‌‌رسی زمانی فرا می‌‌رسد که پیوند می‌‌یابی و از این پیوند لذت می‌‌بری، و زمانی خواهد رسید که تنهایی و از زیبایی تنها بودن لذت می‌‌بری. آری هر چیز و هر زمانی زیباست.

دوستی به پیوند می‌‌انجامد، ثابت می‌‌ماند، صمیمیت بیشتر جاری است، و سیال. دوستی یک رابطه است، صمیمیت حالتی از وجود توست. صمیمی هستی، با کدام و چه کسی، ابداً مهم نیست.

آنکه عمیقاً به خوشبختی خود علاقه‌مند است، همواره به خوشبختی دیگران نیز علاقهمند است، اما نه به خاطر دیگران. در ژرفای وجود به خودش علاقهمند است، به همین دلیل یاری می‌‌رساند. اگر در دنیا به همه بیاموزند که خود را دوست بدارد، تمام دنیا خوشبخت خواهد شد. امکان شوربختی از میان خواهد رفت.

هستند کسانی که با احساسات خود کنار می‌‌آیند و هستند کسانی که با همین احساسات می‌‌جنگند- ولی هر دو اسیر احساسات خواهند ماند. باید از دایرهٔ این پیوند رها گردی. باید تماشاگر باشی، یک ناظر.

انسان عاشق هرگز به کسی خشم نمی‌ورزد، چون در واقع وابسته به دیگری نیست. او می‌تواند در تنهایی نیز شاد باشد... البته او باز شادی خود را با دیگری تقسیم می‌کند ولی دیگر به کسی وابسته نیست. اکنون دیگر رابطه وابستگی برقرار نیست؛ این پیوند است، پیوند وابستگی متقابل.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 14:13  توسط اشو مسعود  | 

سخنان برگزیده اوشو

خدا همان زندگي است

پيام من خيلي ساده است در زندگي کردن حد و مرزي براي خود قائل نباشيد.با تماميت وجود،شور و شوق و عشق و نهايت احساس زندگي کنيد،چرا که غير از زندگي خدايي وجود ندارد

نيچه مي گويد خدا مرده است.اين حرف اشتباه است براي اينکه خدايي که آنها مي گويند هرگز وجود نداشته که حالا بخواهد بميرد

زندگي هست،هميشه بوده و خواهد بود اين يعني خدا

باز هم تکرار مي کنم،بگذاريد زندگي ذره ذرۀ وجود شما را فرا بگيرد و از آن آکنده شود

تأکيد بعصي از مذاهب بر انکار زندگي و ترک دنيا بوده است،در حالي که من مي گويم با شور و شوق زندگي کنيد.انها زندگي را نفي مي کنند ولي من آنرا تصديق مي کنم.آنها مي گفتند که زندگي چيزي است غير واقعي و واهي،و تصويري انتزاعي از خداوند که انعکاسي از ذهنيت خاص خودشان بود به انسان ارائه مي دادند و به پرستش اين انعکاس ذهني مي پرداختند و ميليونها نفر هم از آنها پيروي مي کردند.ولي اين کار غير عاقلانه و دور از عقل سليم است.آنها چيزي را که وجود داشت در ازاي موجودي انتزاعي که زاييدۀ ذهنشان بود فدا مي کردند.آنها در حقيقت خدا را به صورت يک لغت مي پرستيدند و آنرا واقعي مي پنداشتند

زندگي واقعيت است، آنرا در ضربان قلب و در تپش نبض احساس مي کني.اين واقعيت همه جا هست،در گلها ،در رودخانه ها ،در ستاره ها.ولي آنها مي گويند که اينها همه اش توهم است.براي آنها واقعيات زندگي و رويا از يک جنس هستند.آنگاه خدايي براي خود خلق مي کنند ،البته هر کس خداي منطبق با تصوير ذهني خويش.براي همين است که هزاران جور خدا و رب النوع به وجود آمده است.خداهايي با چهار سر،هزار دست و غيره.اين ديگر به ذوق و سليقه و قوۀ تخيل سازندگان آنها بستگي دارد،انگار که مشغول بازي هستند.سپس به مسموم کردن ذهن ديگران مشغول مي شوند و به ترويج اين مظاهر دروغين مي پردازند

من مي گويم که تنها حقيقت موجود همان زندگي است و زندگي همان خداست چرا که هميشه و همه جا بوده است و خواهد بود. بنابراين بگذار که زندگي با همۀ تنوع اشکال ابعاد و رنگها تو را فرا بگيرد.اگر از عهدۀ اين کار ساده بر بيايي....ساده،براي اينکه تنها کاري که بايد انجام دهي اين است که خودت را در جريان زندگي رها کني.لازم نيست خودت را در رودخانه به جلو هل دهي،بگذار که رودخانه خودش تو را به اقيانوس هدايت کند.رودخانه مسير خودش را مي شناسد.تو بايد آسده خيال و به دور از هر گونه تنش باشي.ماده و روح را از يکديگر جدا نکن.هستي يکي است،ماده و روح تنها دو روي سکه هستي هستند.آرام و آسوده باش و با جريان رودخانه به پيش برو
در زندگي مانند يک قمارباز اهل ريسک باش،نه همچون يک تاجر حسابگر. آنوقت است که خدا و هستي را بهتر خواهي شناخت.قمارباز ريسک مي کند،حسابگري نمي کند و همۀ مایملک خود را شرط مي بندد.هيجان و دلهرۀ قمارباز را تجسم کنيد وقتي که همه چيز را شرط بسته و انتظار مي کشد و از خود مي پرسد که حالا چه اتفاقي خواهد افتاد؟در اين لحظه پنجرهاي مي تواند گشوده شود. اين لحظه،لحظه دگرگوني جوهر و ذات انسان و رسيدن وي به شناخت است.

شراب هستي را بنوش و از زندگي سرمست و شوريده باش.هشياري را به کنار بگذار.انسان هوشيار مرده است.شراب زندگي را بنوش،شرابي که آکنده از شعر ،شعر و عطر است.در آن صورت بهار در اختيار توست و هر گاه اراده کني همراه با خورشيد و باد و باران نزد تو مي آيد و وجودت را از درون دربر مي گيرد.

به خاطر همين پيام است که اين به اصطلاح سالکان معنوي عليه من هستند،زيرا تصور مي کنند که من خدا را انکار مي کنم.من خدا را انکار نمي کنم،بلکه به او بعدي واقعي مي بخشم،او را زنده مي کنم،او را زنده مي کنم،او را به تو نزديکتر مي کنم،حتي از قلبت نزديکتر.خدا هسته وجود توست.او از تو جدا نيست،دور نيست،در آسمان نيست،بلکه همين جاست.من مي خواهم آن تصور را که خداوند جايي ديگر در زماني ديگر است نابود کنم.خداوند اکنون و همين جاست.غير از اينجا مکاني و غير از اکنون زماني وجود ندارد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 14:12  توسط اشو مسعود  | 

همیشه دیر است و همیشه باید حساب کرد که فرصت نیست و هرگز سخنی را که میشود امروز گفت ، کاری را که میشود امروز کرد نباید به فردا گذاشت زیرا همیشه دیر است

بر خلاف کسانی که مصلحت اندیش اند و می گویند هنوز زود است،من می گویم که همیشه دیر است

هرکاری را که می خواهیم بکنیم کاری است که لااقل باید صدها سال پیش می کردیم

بنابراین دیر شده هر کار که باشد ، این است که فرصت نیست کار امروز را به فردا بیافکنیم

این روایت که فرموده اند

"برای دنیایت آنچنان کار کن که گویی همیشه زنده خواهی ماند و برای آخرتت آنچنان که گویی فردا می میری"

به این معنا است که برای کارهای زندگی فردی و مادی و شخصی ات فکر کن که همیشه وقت هست اما برای کار مردم و آنچه که درمسیر اصالت کار و مسئولیت انسانی است - کار برای دیگران و جامعه و انسانیت - دستپاچه باش ، همیشه بیاندیش فردا دیگر نیستی

این است که من همیشه حرف آخر را اول می زنم چون نگرانم اگر از اول شروع کنم و به مقدمه چینی و امثال اینها بپردازم دیگر به حرف آخر نرسم.

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 19:11  توسط اشو مسعود  | 

تنها یک روز در سراسر حیات کافی است نگاه از گذشته بر گیر و بر آن

غبطه مخور چرا که از دست رفته

در غم آینده نیز مباش چرا که هنوز فرا نرسیده است.

زندگی را در همین لحظه بگذران

و آن را چنان زیبا بیافرین که ارزش بیاد ماندن داشته باشد .

*****************

پروردگارا

به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه راکه نمی توانم تغییر دهم.

دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را می توانم تغییر دهم.

بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم.

مرا فهم ده تا توقع نداشته باشم

              دنیا و مردمان آن مطابق میل من رفتار کنند.

                               ******** 

اگر تنها ترین تنها ها شوم باز خدا هست او جانشین همه نداشتن هاست.

نفرین و آفرین ها بی ثمر است.

اگر تمامی خلق ها گرگ های هار شوند

واز آسمان هول کینه بر سرم بارد

تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی.

ای پناهگاه ابدی!تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 18:37  توسط اشو مسعود  | 

هسته عشق

این منم که قادرم عاشق شدن را اراده کنم . این منم که هستۀ عشقم نه معشوق .

و عشق یکی ست . این ظاهر معشوقه هاست که متفاوت است . ظاهر غنچه هایی که همه از یک ریشه آب می خورند . ریشه ای که حقیقت اش می نامیم . حقیقتی که واقعیت دارد .

عشقِ من در من است. و معشوق ، تنها برانگیزندۀ عشقی ست که در من است .

معشوق ها تنها اشکالِ متنوعی از جاذبه اند . اشکالی متنوع ؛ چرا که انسانها متنوع اند ، و علاوه بر تنوع فرهنگی ، درهر دوره از زندگی طالبِ شکلی از عشق اند . چارده ساله ها عشق خود را دارند و هفتادساله ها عشق خود را...

معشوق می تواند یک بت چارده ساله باشد یا که یک وطن چهارهزارساله! بستگی دارد تو کدام را عاشق شوی .

این میل توست که تعیین کنندۀ میزانِ جذب هر چیز جاذب است.

رفیق، همسر، فرزند...و دیگر دلبستگی های دنیوی - همه و همه - بارانی ست که بر قلبها میبارد تا برویاند بذری را که در خاکِ هر دلی نهفته است . هدف ، رویشِ این دانه است . هدف ، قلبِ عاشق است نه روی معشوق .

این منم که اراده می کنم . این منم که معشوقم را برمی گزینم .

وانسان این توانایی را دارد که در عین عاشق بودن ، معشوقِ دیگران نیز باشد.

و گاهی یک بذر برای جوانه زدن نیاز به نورکافی دارد نه باران .

اینجاست که الهۀ خورشید جاذبه ای بمراتب بیشتر از الهۀ باران خواهد داشت .

عده ای معتقدند که : « انسان عاشق است و خدا معشوق... »./

اما خدا همیشه با ماست و ما همیشه با خدا نیستیم.

ولی آنقدر که خدا ما را دوست دارد ما دوستدار خدا نیستیم.

کسی چه می داند... شاید که خدا عاشق است و ما معشوق ...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 19:2  توسط اشو مسعود  | 

انسان تا وقتی که برای ایدهال های روزمره

ارزش قائل است ، که به آن نرسیده باشد،

و وقتی رسید به پوچی می رسد و توقف،

،و توقف یعنی بن بست.

پس باید به دنبال ایده ال های معنوی باشید

تا جواب همه نرسیدن ها باشد،

چون ایده ال معنوی هیچ وقت رسیدن مطلق ندارد

بلکه همیشه بسوی او هستیم، بسوی او نه در او

پائولو کوئیلو

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 10:44  توسط اشو مسعود  | 

Remember that you are here on Earth for one purpose : To love and be loved .

When you concentrate on this thought , everything in life seemsto fiow easily.

فراموش نکنید که برای یک مقصود در سیاره خاک حضور دارید : عشق بخشیدن وعشق ستادن .

چنان چه این اندیشه را کانون توجه قرار دهید به نظر می رسد که همه چیز در زندگی ساده و روان پیش می رود

Waynew.Dyer

فرقي نمي‌كند گودال آبي كوچك باشي يا درياي بيكران ، زلال كه باشي

    آسمان در توست

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 10:44  توسط اشو مسعود  |